امروز روز اعدام من است، براي مهمانان ويژه برقصيد!

خبر را از آرشيو ايسنا می آورم . با صدای بلند بخوانيد:
« معاون تحقيقات و آموزش دادگستري استان همدان از خودكشي يك دانشجوي پزشكي دانشگاه علوم پزشكي همدان در يكي از مراكز امر به معروف اين شهر خبر داد. قاضي مهدي الماسي در گفتوگو با خبرنگار حقوقي ايسنا گفت: بيستم مهرماه سال جاري، اين دانشجوي 27 ساله به علت ارتكاب جرم مشهود در يكي از اماكن عمومي، توسط ضابطان امر به معروف به اين مركز انتقال داده شد و به علت تعطيلي روز جمعه و عيد فطر 48 ساعت در بازداشت به سر برد. وي ادامه داد: هنگامي كه اين دختر در راهروي طبقه دوم مركز امر به معروف، از فرصت به دست آمده استفاده كرده اقدام به كشتن خود با استفاده از پارچه پلاكارد تبليغاتي موجود در راهرو كرد. به طوري كه ماموران هنگام حضور در صحنه با جسد وي مواجه شدند. الماسي خاطرنشان كرد: در تحقيقات مقدماتي علت مرگ مشخص نشده و منتظر دريافت نظر پزشكي قانوني هستيم.»
از شدت بغض منفجر شدم. نتوانستم در خانه بمانم. مي ماندم حتما ديوانه می شدم. شال و كلاه كردم زدم بيرون. رفتم ، روي پل لندن تا فراموش کنم. تا فراموش شوم. تا از يادم برود همه چيز. رفتم تا كمي هواي خوب برايتان بياورم، مجسمه شكسپير هم خنده اش گرفت وقتي ديد از كنار گالري مدرن كه رد مي شوم بيشتر از آنكه با چشم خودم نگاه كنم با چشمهاي يك ماسماسك ديجيتالي نگاه مي كنم كه بعد از چند ثانيه خيره شدن، يك نور كذايي هم بخش مي كند به اسم فلاش، ولی او ديد برق اشکهایي كه هميشه دم مشكم است . حتما فكر كرد از ذوق زدگي ام است، اما مي خواستم دست خالي برنگردم و اينجا را كمي از ابر كسالت خلاص كنم و به چند عكسي چشمتان را مهمان. می خواستم گزارشی سرسبز بدهم از بی دردی درد. می خواستم فراموش کنم خبر نيامده به آرشيو رفته يك مرگ ديگر در زندان را. فراموش کنم که آن دختر معصوم و لابد زيبا اسم هم داشته است تنظيم کنند خبر دريغ کرده از بيانش. خواستم فراموش کنم آن دانشجوی 27 ساله پزشکی آدم بوده نه يک تکه گوشت، نه يک تکه چوب نه يک گونی سيب زمينی. آدم بوده با آرزوهای بسيار. آدم آدم آدم... و فراموش کنم و بفراموشانم که آن آقا چه راحت از ذبح عدالت حرف می زند. چه راحت می شود به بهانه تعطيلی، حتی قانونی نيم بند را هم کشت... همه چيز را فراموش می کنم. اما نمی توانم اين را فراموش کنم که اينجا در ديار کفر اگر چنين تراژدی رخ می داد حتما و حتما از صدر تا ذيل به صلابه مطبوعات آزاد کشيده می شدند .ماجراي خودكشي " كوين جيكوبز" كه تازه او زنداني جرم خود بود و نه زنداني تعطيلات و بازداشتگاه و سهل انگاري ها، زندان بان ها به دادگاه رفتند و آنقدر رسانه ها فرياد زدند تا دولت انگليس را پاسخو كنند كه با قانوني ديگر به مدد آيد. نمی توانم، نمی توانم فراموش کنم. نمی توانم...
اصلا بگذار تكليف خودم و همه را روشن كنم. من می شوم زهرا، نه زهرا كاظمي خبرنگار كانادا، كه آخر هم تكليف آن " جسم سختي " كه به سرش اصابت كرد و جانش گرفت، معلوم نشد اما صدايش به عالم و ادم رسيد،مي شوم همين زهرا دانشجوی بيست و هفت ساله پزشکی همدان . زبان حال او می شوم در دم آخر. درست همانطور كه زندان بان ها مي خواهند، شاد و سرخوش انگار نه انگار كه كس ديگري باز در زندان مرد. حوصله رقص ندارم... من مي خوانم ، هر كه ناز صدا مي شناسد، برقصد، اينطوري خيالم راحت است و بي سبب به انتظار احضار زندانبان ننشسته ايم :
امروز روز اعدام من است ، از همان روزي كه براي " جرم مشهود" دستبند به دستم زدند و به " بازداشتگاه امر به معروف و نهي از منكر"منتقل شدم، هي توي سرم بافتم كه ميهماني اين دستبند و اين انتقال را بايد باشكوه برگزار كنم.
امروز روز تقديم نفس هاي من است به تمام طناب هاي عالم، بگوييد، همه بيايند، مي خواهم باشكوه بميرم، بليط حضور در مراسم اعدامم را پيش فروش كرده بوديد؟ صندلي هاي ويژه اش را پر از مهمانان ويژه كنيد. سخت نگيريد، از نيكي كريمي و هديه تهراني گرفته تاعشرت شائق و الهه كولايي و سيد محمد خاتمي و محمود احمدي نژاد و محمدرضا گلزار و حداد عادل و عماد افروغ و کوچک زاده و حسين رضا زاده و پرويز پرستويي تا بچه هاي تيم ملي ، دار و دسته گروه موسيقي شهرام ناظري و جمعت موتلفه اي ها را هم دعوت كنيد، بگوييد قاليباف هم بيايد ،هاشمي ها همه باشند چه از رفسنجان چه از شاهرود، ديگر خودتان بهتر مي دانيد ، هيچ بزرگي از قلم نيفتتد همه و همه را در همان صندلي هاي ويژه بنشانيد، بگوييد مي توانند با دو همراه بيايند، بچه هايشان هم باشند، مي خواهم جلوي دلبندانشان، سنگ تمام بگذارم، قول مي دهم موقع اجرا ، حواسم با آن پائين تر ها هم باشد، خب آدم دوست دارد آدم هاي معروف و محبوب و مشهوري كه مي مرديم تا از شان امضا بگيرم، در مراسم اش باشند اما اين دليلي نمي شود كه بچه هاي كمپين يك ميليون امضا را كه به هيچ جا راه نمي دهند ، يا بچه هاي شهرستان را كه با اتوبوس مي آمدند براي نمايشگاه كتاب و جشن هاي دوم خرداد و سوم تير ، همينطور پشت در جا بمانند و من انگار نه انگار كه آنها آدم اند تنها براي مهمانان ويژه بميرم، به خدا اگر يك نفر، فقط يك نفر را پشت در بگذاريد، نمي گذارم از صداي خس خس ناز گلويم زير ناز و نوازش طناب دار، حظ ببريد و مراسم را همينطور سرد و بي روح اجرا مي كنم و اصلا بال بال نمي زنم و دست و پايم را موقع جان دادن ، مستانه در آسمان نمي رقصانم كه لذت تام از آن تان شود.
حسرت يك زبان لاي دندان گذاشتن را در آن دم آخر به دلتان مي گذارم اگر پسرها و دخترهاي ميدان شوش و تجريش و امام حسين را از دخترها و پسرهاي شهرستاني جدا كنيد و يك چادر كلفت خاكستري هم بيندازيد وسطشان ، مي خواهم يك امشب را همه با هم باشند،از بالا تا پايين ميدان آزادي را خوب چراغاني كنيدتا وقتي ميني بوسهاي شهرستاني از خيابان انقلاب پرسان پرسان مي آيند ، راه را گم نكنند ، بگذاريد خوش باشيم و تا صبح با ساز و صداي نفس من و نفس هاي خواهران و برادران هم قد و قواره ام ، براي مهمانان ويژه سنگ تمام بگذاريم ، يك امشب را سخت نگيريد، قول مي دهيم، هيچ جرم مشهودي را مرتكب نشويم، ببينيد چقدر بلديم مهمان نوازي كنيم ، من جان مي دهم ، دوستانم يك جا بند نمي شوند، من گردنم را با ناز مي برم در حلقه دستان طناب، آنها نازتر از من دستها را در هم حلقه مي كنند و موج مكزيكي از سر مي گيرند، من گردن به اين سو و آن سو پرتاپ مي كنم آنها مستانه گردن مي چرخانند ، من دست و پا مي زنم، آنها پاي مي كوبند و رندانه دست مي زنند و در آخر وقتي طناب ناز آخرش را به گلويم كشيد، من كشاله ام داغ مي شود از خيسي حاصل ترس ، و چشمهاي برادران و خواهرانم خيس خيس مي شود از اشك، نه، اشتباه نكنيد، نه خيس شدن پاهاي باريك من از ترس مرگ است و نه خيس شدن چشمهاي تاريك آنها از ترس پايان يافتن من. ترس من از آن است كه مبادا براي مهمانان ويژه ام خوب نرقصيده باشم و گريه دوستان هم از اجراي بد من است. آخر لامذهب ها ، حداقل بگوييد، رقص مرگم به كام كساني كه در تمام اين سالها، رقص زندگي ام به ساز آنها بوده است چگونه نشست؟ من كه راضي ام. اما بعد از اين ، نوبت هركه بود، سر مادرش را يك جوري گرم كنيد، كه نيايد به اين بزم ،آخر مادر هيچ وقت دل خوشي از رقص نداشت خاصه آنكه جلوي اين همه مهمان، آبروداري نكردم و آخر هم خيس شد اين كشاله لعنتي ام از ترس."
اگر مهماناني هستند كه در تمام اين سالها به سازش شان رقصييدم و حالا از قلم افتادند شما دعوت شان كنيد...
پي نوشت:
باز هم خبر زنداني شدن عزيزي رسيد كه خانه كوچكم در تهران اين روزها سقف خانه همسر ، و كودك نازنينش است، از بخت بد من است شايد كه خانه ام هيچ خيري براي عزيز ترين دوست و مهربانترين برادرم نداشت ...

نظرها
مسيح جان تو رو خدا ننويس. وضع اينجا خيلي خوب نيست..مي دونم باورش سخته براي همه ما ..مسيح فاخته هم اعدام شده. ديگه چه اتفاقي بايد بيفته كه بفهميم اين ظلم رو چند شب بايد تا خود صبح به حال شان زار بزنيم متاسفم .خيلي ....
sahar | October 17, 2007 9:05 PM
با درود
صحبت از پزمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
هیچ حیوانی به حوانی نمی دارد روا
انچه این نامردمان با جان انسان می کنند
بیشتر نمی شود چیزی گفت
ارزوی صبر برای خانواده
یا حق
ابراهیم | October 17, 2007 9:14 PM
اینجا بارانی نمیزند که رنگین کمانی براید گاه که چه عرض کنم خیلی وقتها همه چیز تیره مینماید اما از رنگین کمان شعر سیمز خبری نیست که نیست . نوشته سرشار از خشمت مسیح تا اعماق جانم را سوزاند به قول شاعری این ابرها عقیمند باران نخواهد آمد/دریا مپیچ برخود طوفان نخواهد آمد.
دوده | October 17, 2007 9:25 PM
زهرابنی یعقوب دوست و همکلاسی من بود.یک دوست صمیمی،مهربان وبسیار روشنفکر.دانشجوی پزشکی نبود.پزشک بود. فارغ التحصیل سال گذشته دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران.او برای طبابت در دو روستای نزدیک همدان از 7 ماه پیش به آنجا رفته بود. ودیدیم که چگونه قدر خدمتش در منطقه محروم رادانستند....
نوشین | October 17, 2007 10:15 PM
صبح كه خبر را توي روزنامه خواندم ديوانه شدم. منم خودم رو حلق اويز كردم اتفاقا عين تو. ساعتها گذشته بود و كم كم فراموش كردم بودم حداقل براي مدتي حالا كه مي خواستم برم بخوابم گفتم برم ببينم توي نت چه خبره كه دوباره ماجرا را برام يادآوري كردي. آخه دختر شدي عين شيپورچي كارتون پسرشجاع فكر مي كني تا كي بتوني شيپور بربختي ما رو بزني؟ مسيح عزيز باور كن هر روز به اندازه يك سال پيرتر مي شوم تو از خيلي اتفاقاتي كه مي افته اصلا خبر نداري
سلامت | October 18, 2007 12:08 AM
سلام، خیلی تلخ نوشتی. شما خوب بلدی اشکمونو در آری!
پیام | October 18, 2007 12:10 AM
ببین مسیح ،در مقاله "آقای ضرغامی! با اجازه من هم از لندن گزارش میدهم" اگر می خای ما تو ایران بتونیم فیلمتو ببینیم باید توی google video دوباره آپلودش کنی. این لینکی که به google video دادی خودش به یوتوب لینک شده پس باز هم ما نمی تونیم ببینیم.
پس باید دوباره آپلود بشه . ok
صادق | October 18, 2007 12:14 AM
نفسم حبس شد . با این که این خبر در جاهای دیگر هم مخابره شد ما باید اعتراف کرد که نگاه شما به مسائل چیز دیگری است .
باید برای سر بریده ی عدالت گریست .
هیوا | October 18, 2007 1:00 AM
هر روز يك فاجعه، يك مصيبت، يك هوار، يه آوار، خاك و اب سرزمين مونو پيشكش مي كنن، دوستامونو مي گيرن، مي بندن ، مي كشن، و يا به عزيزترينمونتهمت هاي ناروا مي زنن، همه بي ناموس ها و بي هويت هاي از همه چيز بي خبرجز سفاكي....واي مسيح خوبم، دوستم، عزيزم، مواظب خودت باش مسيح ترين...
ندا | October 18, 2007 1:18 AM
دريغ است ايران كه ويران شود...كنام پلنگان و شيران شود
....
چه خوب كه فردوسي اين روزها رو نمي بينه . كار ما ديگه از افسوس و دريغ گذشته!
آلاله | October 18, 2007 2:19 AM
کاش به زحمت لقمه نانی دوستان در جعبه ی جادوی شما دست به هر جنایتی نمی زدند. هزار و یک بار گفته ام، اعتماد به دولت نهم پس سانسورهای مجلس ششم اشتباه محض بود که دچارش شدیددددد.
شما خودکشی را باور میکنید. من که نه.
به روزم
mohades | October 18, 2007 2:34 AM
آه افسوس و صد افسوس.....
اين داستان داستان زهرا نيست داستان هزاران جوان گمنام اين ديار به تاراج رفته است......افسوس.....
نمي دانم چه بگويم كه قلبم از درد خون مي گريد......
ديروز توي خيابون ولي عصر مقابل جام جم دختري ديگر بيهوش روي زمين بود و جلادان رژيم چون كركس بر بالينش......(دكتر جگول)
دكتر جگول | October 18, 2007 9:07 AM
"زخمي كه مرهمي نداشت"
" وقتي از قتل قناري گفتي
دل پر ريخته ام وحشت كرد .
وقتي آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا مي پيچد
از تو مي پرسيدم :
به كجا بايد رفت ؟"
چند روز قبل خبر را خواندم. ولي چه كسي فكر مي كرد مربوط به زهراي خودمان باشد...
زهرا، آن مهربان ِ محجوب، آن شايستۀ دوست داشتني...
چه پايان غم انگيزي. در كلام نمي گنجد تاسف باريش...
چقدر ناروا بود.
نه! اين ظلم،حق من و تو نبود. آنچه هر روز در كوچه و خيابان مي گذرد حق ما نيست.
ديگر نفس كشيدن هم سخت شده است. اين ظلم و خفقان گويي حدي براي خود نمي شناسد.
"آزادي"، واژه اي كه تنها از آن چيزي به گوشمان خورد، حقي مسلم كه همواره از ما سلب شد. وما، قربانيان اين ديار، آرام آرام در قفسي جان مي دهيم كه انتخابش نكرده بوديم.
خسته از اين سكون و سكوت،
آزرده از اين جنايت و ستم،
و چقدر دلتنگ،
ديگر بايد رفت...
روحت شاد زهراي عزيز...
تهمينه | October 18, 2007 11:37 AM
خواهر عزیزم مسیح , سلام
با خواندن این خبر خیلی ناراحت شدم,و دارم فکر میکنم که
این مشکلات و دردها در کشور ماسالیان سال است که وجود دارد,ولی بیاییم و فکر کنیم که چکار میتوانیم
بکنیم!!!,چون با طرح مشکل,مشکل حل نمیشود.
ولی میتوانیم دامنه تاثیر گذاریمان را افزایش داده و به خوبیها فکر کنیم و این حس را در دیگران نیز ایجاد کنیم.چرا که مبارزه با بدیها منجر به تبلیغ برای بدیها میشود.
مادر ترزادر جواب دعوت به راهپیمایی ضد جنگ میگوید:اگر راهپیمایی برای صلح و دوستی داشتید خبرم کنید.
سعید | October 18, 2007 12:15 PM
سلام مسيح جان...خوبي عزيز ؟
اين زهراي پزشك ما ، ظاهرا با يه پسر آشناييتي داشته و يه شب كاملا اتفاقي توي يه چادر با هم بودند... حالا اين مطلب چقدر به واقعيت نزديكه نمي دونم....امر به معروف و نهي از منكري ها بشون گير دادن و چون مدركي دال بر محرم بودنوشن نداشتن دستگير شدن.. به جرم زنا ..! همه چيزايي كه گفتي و دوستان كامنت گذاشتن درسته و حرف دل من هم هست.. اما كاش اين دختر يكم صبر مي كرد..كاش سريع تسليم احساسش نمي شد.. اگه تا دوشنبه صبر كرده بود مي تونست وكيلي داشته باشه ..و اتفاقا چون وكيلي در كار نيست اون مسئول مربوطه ميگه جرم مشهود..چون وكيل كه نيست، خودش هم كه مرده ..پس كسي نيست خلافش رو ادعا كنه..حتي اگه زنا كرده باشند (كه نكردند) توي چادر بوده و جزء حريم خصوصي محسوب مي شه.چطور يه دختر پاك و عفيف كه انقدر هم به ابروش اهميت مي ده حاضرمي شه در ملاء عام زنا كنه ؟ همچين اتهامي حداقل چهار شاهد لازم داره و شاهد كسيه كه بدون قصد قبلي و بصورت تصادفي ديده باشه نه اينكه چهار نفر به زور وارد حريم خصوصي كسي بشن و بعد شهادت دروغ بدن. حتي اگه وكيل هم كار زيادي نمي تونست بكنه ، از روحانيون خود همدان هم مي شد كمك گرفت تا به بهانه شرع كسي رو عذاب ندن. حتي مي شد از اونايي كه بشون گير داده بودن هم شكايت كرد... كاش 24 ساعت صبر مي كرد..!
ما از اين كاش ها زياد داريم ..فقط كه اين نبود...يادت نيست توي همين تهران ، يه پسره 30 ساله بعد از اينكه سهميه سوختش تموم شده بود خودش رو دار زده بود ؟ زياد هم نگذشته،همين يكي دوماه پيش بود..پسر جوون با مسافر كشي خرج دو خونواده رو ميداد كه با تموم شدن سهميه بنزينش خودش رو در برابر يه كوه معضل و مشكل ديد و خودكشي كرد... ! يا جوون هم سن و سال من كه توي برجك پادگان با شليك رگباري اسلحه اش سرش رو به هزار تيكه تقسيم كرد (بعدا تو مراسم صبحگاه ، فرمانده مي دوني چه صفتي دربارش به كار برد ؟ "پسرك ترسو و بزدل" )
متاسفم از اين همه درد ...متاسفم از اين همه غم..متاسفم از اين همه ناتواني در در ترميم دردها !
خدايا ، ما عدل علوي را نخواستيم ، ظلم ضحاك را برسان !
رضا عظيمي | October 18, 2007 1:10 PM
(راستي ، براي هر رنجش خاطري كه برات ايجاد مي شه ، به سيستم عصبيت فشار نيار... مي دونم شايد يكم يخ و سرد و بي روح و بي احساس به نظر برسه اما اگه با حرص و جوش خوردن واسه همنوعمون كه عذاب كشيده يا بش ظلم شده مي شد كاري به پيش برد و مفيد مي بود تا حالا اثرش رو نشون مي داد... اگه درست نگاه كني به دنيا متوجه مي شي اين ب يعدالتي ها و ستم ها خيلي زياده و زياد تر هم داره مي شه ...نمي خواي كه مثال بزنم ؟ مي خواي؟ توي يكي از كشورهاي درگير جنگ داخلي تو افريقا ، يه پسر جوون رو كه خونش تو دهكده اي نزديك مقر شورشيان بود ، شبانه از خونش بيرون كشيدن ، بردنش جنگل ، و فقط به خاطر اينكه بش شك داشتن كه عليهشون كاري كرده باشه كه شكشون هم غلط بود ، دستاشو از مچ بريدن ، بادماغش و جفت گوشاش هم، همين كارو كردن و دوباره برش گردوندن به خونش ! ...جالبه كه اين جنايت بارها براي اشخاص مختلفي تكرار شده... من با هويت اون افريقايي كار ندارم فقط مي خوام خودتو بذاري جاش ، فقط چند ثانيه.. ساعت 10 شب در سلامت كاملي ، ساعت 2 همون شب نه بيني داري نه گوش نه انگشت ! به خاطر ظن يك مشت شورشي وحشي ! ..جالبه نه ؟ من نمي خوام حالت رو به هم بزنم ..فقط مي خوام بگم اگه ما هم انسانيم بايد دلمون به حال اون افريقايي هم بسوزه.. و بيشتر هم بايد بسوزه.. براي اون عراقي هايي كه به دخترشون تجاوز شد و كل خونوادش رو تو آتيش سوزوندن..براي همه جنايت هايي كه تو عراق صورت گرفته و مي گيره...براي اون دختر فيليپيني كه به خاطر سكس با يه پسر سرش رو با شمشير جدا كردند و از سر بريدش عكس گرفتند و تو وبلاگ ها گذاشتند..چرا راه دور ... براي اونايي كه به خاطر اعتراض به عربده كشي يه مشت اراذل و اوباش تو خيايان هاي يكي از شهرهاي استان تهران، بدنشون با چاقو پاره پاره شد... اگه بخوايم غصه بخوريم بايد براي همه اينا غصه بخوريم و اگه بخوايم براي همه اينا غصه بخوريم زندگي خودمون هم پر از سياهي و نفرت و تاريكي مي شه... ما تو شرايط خاصي هستيم مسيح...توي دوره اي زندگي مي كنيم كه درد كشيدن آدم ها خيلي عاديه... يه طرف دنيا مردم به حيواني ترين حالت ممكن از زندگي لذت مي برند و يك طرف ديگه به حيواني ترين حالت ممكن رنج مي كشند..چيزي از انسانيت باقي نمونده... اگه بخواي غم همه اين ها رو بخوري خودت هم نابود مي شي...هر انساني يه ظرفيتي براي تحمل درد داره.. ميگن پيامبر وقتي فوت كرد همه موهاي ريشش سياه بود مگر 17 تار مو... اما وقتي حضرت علي شهيد شد ، همه موهاي محاسنش سفيد شده بود غير از 17 تار مو ! حتي علي با اون همه سعه صدر و دل بزرگ و صبر ،همه موهاش سفيد مي شه..ما كه اون همه تاب و تحمل هم نداريم اگه بخوايم حرص بخوريم چه بلايي سرمون مياد ؟
تنها كاري كه يك انسان توي اين دوره زماني مي تونه انجام بده ، عمل و فقط عمله ! حتي اگه كوچيك باشه ... تمام انرژيمون بايد صرف مقابله با حيوان گرايي و وحشي گري بشه ..اگه غصه بخوريم و زياد هم غصه بخوريم همون يه ذره انرژي كه براي عمل كردن و مبارزه داشتيم تحليل مي ره !
روانشناس بازي نمي خوام دربيارم ..ولي اگه فكر مي كني حرفم درست نيست بگو !!!
مي خواي ببيني تو چه دنيايي هستيم اين فيلم فلش رو ببين :
http://www.miniature-earth.com/me_english.htm
رضا عظيمي | October 18, 2007 1:36 PM
اينجا اگر درخت قطع بشه صدها كنفرانس برگزار مي كنند ولي براي اعتراض به اين مسئله و برگزاري گردهمايي در علوم پزشكي مشهد مجوز داده نشد
پرهام | October 18, 2007 1:47 PM
به بغض از دیشب اومد وقتی خبر اعدام فاخته را خوندم و حالا...
اشکم را در آوردی.. هیچ ندارم برای گفتن.
دنیا | October 18, 2007 2:32 PM
تلخي ها را خوب مي نويسيد. بدي زمانه را خوب نشان مي دهيد.
افرا و پاييز | October 18, 2007 3:45 PM
مسیح ایران از دست رفت
کسی به فکر نیست
نه سیاستمدارهای بی سیاست نه روشنفکرهای بی کفایت
مسیح
چرا یکی یکی دارین از ایران می رین؟
مسیح مردم عادی چکار باید بکنند؟
ایران از دست رفت
دیگه کاری نمیشه کرد
نا امیدم ناامید
فرهاد | October 18, 2007 3:54 PM
هنوز مانده تا پرداخت کامل هزینه هامان!
آرش | October 18, 2007 3:56 PM
مسیح
هنوز یک هفته نشده عمادالدین باقی به زندان برده شده ،
درد اعدام فاخته تو زندان هنوز آروم نشده بود ،
که زهرا قربانی منکرات همدان شد!
یادت هست پارسال یه بسیجی تو شاهرود یه دانشجو رو کشت؟
یادته بسیجیانی که تو کرمان آدم می کشتن و به پرونده شون میگفتن پرونده قتلهای محفلی (!)
همه اینها قربانیهایی هستن که هر روز نیروهای بسیج از مردم ما داره میگیره !
بیتا یاری - فریاد | October 18, 2007 5:07 PM
سلام
چه بگویم سخنی نیست...
ثمين | October 18, 2007 6:22 PM
دلم گرفت....
نسرین | October 18, 2007 7:44 PM
10 تن ديگر در ايران اعدام شدند و يك زن بنام فاخته در ميان آنان بود آدرس زير را ببينيد:
http://www.etemaad.com/Released/86-07-26/269.htm
اين حكومت تا كي بايد جان مردم را بگيرد؟
براي انسانيت به كمپين عليه اعدام بپيونديد از طريق سايت روزنه:
http://www.rowzane.selfip.net/
مسعود | October 18, 2007 7:51 PM
چی بگم؟
به چه جسارت و گستاخی دختر مردم را 48 ساعت در زندان نگه میدارت بدون اینکه به خانواده اش خبر بدهند؟فقط جرمش منکراتی بود؟
اگر اینچنین است لعنت به این ....
ای قاتلین زهراهای وطنم بدانید که مرگتان نزدیک است
پدرم میگه انتقام رفتاری احساسی و متحجرانه محسوب میشه
میگم پس چجوری میتونیم حق افرادی که دستشان به خون مردم آغشته است را کف دستشان گذاشت؟
سکوت میکنه!!!
دختر 17 ساله از تهران
Pelak e FARVAHAR | October 18, 2007 8:27 PM
لینک دادم . خب؟
همتا | October 18, 2007 8:55 PM
شما فردي با تجربه هستيد پس ننويسيد كه خودكشي كرد، بنويسيد خودكشي شد!
كافيست فلاش بك بزنيد از آشغالي مانندسعيد امامي گرفته تا انسان شريفي مانند زهرا كاظمي و هزاران هزار نفر ديگر. در ايران هر روز هزاران نفر از معيشت و هزار كوفت و مرض ديگر ميميرند و حتي خودشان خبر ندارند.
نيكي | October 18, 2007 9:09 PM
واقعا تو محشري دختر من كه مخلص قلمت هستم.تو اين ديار مثلا غربت هر دفعه با خوندن نوشته هات هم بغض مي كنم هم گريه...خسته نباشي همكار قديمي.
khatoon | October 18, 2007 10:53 PM
ما همه مسئولیم مسیح و رنج کشیدن نه حق بلکه وظیفه ماست. اما مسئله استثناءها نیست. مشکل اعدام فلانی و مرگ بهمانی نیست. میدانم که اینها تلنگریست به بیخیالی ما. اما مشکل اصلی ما این استثناءهاییست که به قول "والتر بنیامین" تبدیل به قاعده میشوند. تناقضش نیز همین است که این قاعده خودش نیز بر مبنای استثناء ( یا همان دلبخواهی های شخص حاکم) شکل میگیرد. مسیح رنجهایت به واسطه عمومیتشان و دغدغه کلیت بشری مبتذل نیست. ما هم با رنجت رنج میکشیم...
مرا بخوان.
ارشیا | October 19, 2007 2:29 AM
اگر امروز ایران رو به این صورت میبینی واسه اینه که متاسفانه ماها از بچگی با خرافات عربی بزرگ شدیم. روی صحبتم این نیست که اسلام بده و دینهای دیگه خوبند نه اصلا. مغزهای ماها رو از کودکی انقدر با اراجیف و خرافات عربی شستشو میدن که الان به جرات میشه گفت نصف بیشتر مردم ما خرافه پرستن و اجازه ندارن بگن اخه اگر خدا هست چرا این همه نا عدالتی هست.بعضی وقتها از خودم بدم میاد دوست دارم خودمو بکشم اخه منم از این موقعیتها فرار کردم . مسیح ماها که خارجیم کی هستیم؟ چی هستیم؟ ایا ما ادمای ضعیفی هستیم که از واقعیت فرار کردن و صورت مساله رو پاک کردن؟
وقتی روزنامه های انگلیسی رو میخونم به ایرانیا میگن تروریست. تو خیابونا همه ادمو به عنوان ( کله سیاه اواره) میشناسن. اما میدونی یه چیزی منو خوشحال نگه میداره. این که حالا ما توی غربتیم و احساس غربت داریم. اما اگه الان توی ایران بودیم توی سرزمین خودمون احساس غربت میکردیم اینو دیگه نمیشه تحمل کرد
Anonymous | October 19, 2007 3:09 AM
بگذار به همه درخت های شهر ادرار کنند !
هیوا | October 19, 2007 4:20 AM
سلام...
رضا مهدوی هزاوه | October 19, 2007 4:30 AM
این طفلک یا خودکشی شد ویا آنقدر عذابش دادند که خودکشی کرد. حیف از جوانی اش و آنهمه زحمتی که کشیده بود و داغی که بر دلها می ماند.
که ایران را سراسر غم گرفته ست.
پژواک | October 19, 2007 7:33 AM
آهای آقایان ولادیمیر پوتین، هوگو جاوز، دانیل اورتگا،فیدل/راول کاسترو و آقایان کمیته مرکزی حزب کمونیست چین، آیااز آنچه که برسر مردم ایران می آید خبر دارید؟
محسن | October 19, 2007 7:54 AM
زمانيكه ايران بودم در بازداشتگاههاي عجيب و غريب زياد بود و اشاره اي هم در آخرين مطلبم به آن كردم، واقعاً اين حادثه شرم آور است كه دختر جواني در بازداشتگاه كشته شود و در كمال وقاحت بگويند خودكشي بوده و حضرات نظام خم به ابرو نياورند.
بيژن | October 19, 2007 1:33 PM
مي دونين چيه به نظر من يه بيشتر از دو سال نمونده تا مردم خودشون يه فكر كنن ؟
منظورمو كه ان شالله گرفتين.
شب نويس | October 19, 2007 2:14 PM
با سلام:شما تا حالا حتما فهمیده اید که دیگر هیچ نوشته و اقدامی از این نوع در تغییر دادن اوضاع اثری ندارد...همه مردم هم می شود گفت که به این نتیجه رسیده اند((آچمز شده ایم))مگر اینکه همه عافیت طلبی را کنار بگذاریم و عملا کاری بکنیم کارستان...اگر روزمرگی گریبانگیر همه،بگذارد تغییر اساسی مجال بروز پیدا می کند والا ظاهر صحنه ممکن است که تغییری بکند اما پشت صحنه تفاوت اساسی نخواهد داشت...
سامان | October 19, 2007 5:05 PM
ماموران امر به معروف یه دختری رو میگیرن بهش تجاوز می کنندو بعد هم میگن خودکشی کرد. شکر خدا یه مدت دیگه از شدت پیشرفت به درجه اون آفریقاییهایی میرسیم که همین جوری به علت اینکه شک میکنن کسی بهشون خیانت کرده دستگیرش می کنندو میبرند دست و پایش و گوش و دماغش را می برند. تا بعد ببینند که این کار را کرده یا نه. آیا ماها می تونیم به این آفریقاییها بگوییم وحشی ؟ مگر ما هم مردم را سنگسار نمی کنیم و دستشان را نمی بریم و می گوییم خدا گفته. شاید خدا به این آفریقایی هم گفته این کارها را بکنه؟ میگم باید بریم بپرسیم اسم دینشان چیه. یه کمی هم از دین اونها رو وارد کنیم. تمدن سه هزار ساله ?!!
Anonymous | October 19, 2007 7:18 PM
من نوشته های شمارو همیشه میخونم. به قول خودتون بیشترش اشک آدم رو درمیاره مثل متن مانکن های سینه بریده یا همین نوشته فعلی. ولی هیچ وقت نظری ننوشتم، البته لینکتون هم توی وبلاگم هست. امروز که کامنت شما رو دیدم اومدم پاسخی بدم و برم. فعلا که چشم آقایون بسته است و هر خودکشی یا اعدام اینچنینی که اتفاق بیوفته نادیده میگیرند و تمام. این وسط حقوق همه زیر سوال رفته چه برسه به حقوق زنان.
در ضمن وقتی میخواین کامنت بذارین آدرستون رو درست تایپ کنید! توی کامنتی که برای من نوشتین، به جای ملکوت زدین نلکوت.
الهه | October 19, 2007 8:01 PM
مي گويند هر حكومتي نشاندهنده لياقت ملتش است. ملت ايران خيلي بيشتر بايستي لياقت مي داشتند. چرا ملت مان هر روز بايد قربانيان زيادي بدهند؟ تا كي؟
مهناز | October 19, 2007 9:03 PM
دوست عزیز
وقتی دربند ۲۰۹ اوین بودم خوب یادم هست روز سوم بازداشتم برای بازجویی خوانده شدم ! مرا از پله ها پایین می بردند و من هم از زیر چشم بند ترسان و لرزان نگاه می کردم که به کجا دارند مرا می برند ! رفتیم زیرزمین ! می ترسیدم شنیده بودم به زهرا کاظمی هم در زیرزمین تجاوز کردند ! چادر را به خود محکم پیچیده بودم که بهم گفتند رو به دیوار بشینم . صدای پچ پچ چند مرد می امد که از تن صداهاشان فهمیدم حداقل سه نفر هستند . صحبتی با من نمیکردند و من هم کم مانده بود از ترس تجاوز خیس کنم ! تا اینکه آخر سر فقط تهدیدم کردند و وقتی به سلولم آمدم همه دوستانم از رنگ پریده ام فهمیدند که من شرایط بدی را داشتم ! وقتی که داشتم ان لحظات را به هم سلولیهایم تعریف می کردم همه با هم گریه کردیم ! بعدها که پیش قاضی بند ۲۰۹ رفتیم . از صدایش شناختم که آن روز چه کسی مرا تهدید می کرده !
بیتا یاری - فریاد | October 19, 2007 9:12 PM
اگر صلاح بدونید من شما را لینک کنم.
کوشا | October 19, 2007 11:27 PM
همین جند هفته پیش یک مادر و دوست پسرش دختر پنج شش ساله را با شکنجه و آزار در همین انگلیس کشته بودند. همسایه ها می گفتند بچه هیچ وقت بازی نمی کرده، هیچ اساب بازی و عروسکی نداشته و بعداًهم که معلوم شد مدام شکنجه می شده تا اینکه مرده. این خبر را تمام روزنامه ها نوشتند و تمام کانالها پخش کردند. ببینم اونوقت هم رفتی روی پل لندن تا با شکیپیر چوس ناله کنی؟ خودشان گفتند سی سال است که از آمار قتل کودک توسط مادر اصلاً کم نشده و متوسط هفته ای یک حادثه هست.
مجید | October 20, 2007 2:19 AM
از تاريخ بياموزيم: دردوران تسلط مغولان برايران چنان ترس ووحشتي از كشت وكشتاردرمردم ايجادكرده بودند كه اگر مغولي اراده ميكرد تا عده اي را بقتل برسونه، همه بيحركت مي ايستادند تا اون مغوله اونها رو بكشه. تا اينكه درجائي مغولي به جمعي از ايرانيها وارد شد وطبق معمول قصد كشتن اونها رو كرد ولي چون شمشير همراه نداشت به اونها دستور داد همونجا منتظر باشن تا اون بره شمشيرش رو بياره واونارو بكشه. اون جمع وحشت زده و بي اراده از مردم همچون موجودات هيپنوتيزم شده ايستاده بودند تا مغوله شمشيربياره واونارو بقتل برسونه كه ناگهان يكي از ميون جمع به اونا نهيب زد كه ما دوازه نفريم واين مغوله يك نفره، آيا ما دوازده نفر حريف اين يك نفرنميشيم؟ پس جماعت ريختند بسر مغوله واون رو درجا خفه كردند وجونشون رو نجات دادند. حالا روي سخن من باشماست: آيا شما مردم كه اكثريت دارين، حريف چهارتا بسيجي نميشين تا جون خودتون رو از اين وضع بلبشو نجات بدين؟
علي كبيري | October 20, 2007 7:23 AM
رشوه...
http://abukoorosh.blogfa.com/
محمد صالح رزم حسینی | October 20, 2007 7:33 AM
سلام مسیح عزیز.....نمیدونم چرا بی اختیار این بخش از شعر فروغ فرخزاد عزیز و بزرگ یادم اومد........ومن به آن زن کوچک برخوردم--- که چشمهایش مانند لانه های خالی سیرغان بودند --- وآن چنان که در تحرک رانهایش میرفت--- گویی بکارت رویای پرشکوه مرا--- با خود بسوی بستر شب میبرد--- آیا دوباره گیسوانم را --- در باد شانه خواهم زد؟--- آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟--- و شمعدانی ها را--- در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟ --- آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟--- آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟ --- به مادرم گفتم: -- "دیگر تمام شد" --- گفتم "همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد--- باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"--- انسان پوک--- انسان پوک پر از اعتماد--- نگاه کن که دندانهایش ---- چگونه وقت جویدن سرود میخوانند ---- وچشمهایش--- چگونه وقت خیره شدن میدرند...........روح معصومش شاد....
فرجام کمانه | October 20, 2007 12:34 PM
خوب بلدن فلسطین رو نشون بدن و جلوش گنده بنویسن: به کدامین گناه؟
وقاحت رو دیگه به اوج رسوندن. خیلی خیلی وقیحن.
تورج | October 20, 2007 12:45 PM
با سلام
مطلبت تکاندهنده بود و تاثر من بیشتر از شکستن امثال شما که غربت را هم تحمل باید بکنید
راستی اونجا درس میخونید
؟
ایرانی | October 20, 2007 5:41 PM
ببین کار به کجا رسیده که من با همه علاقه ام به ایران، روزی هزار بار از خدا می خوام
که امریکا به ابران حمله کنه که ما از دست این ادم خورها نجات پیدا کنیم. اینکه
ایران هم سرنوشت عراق را پیدا کنه دیگه برام مهم نیست. مرگ یکبار شیون هم یکبار.
kami | October 20, 2007 9:59 PM
لال می شوم مسیح...
لاله | October 20, 2007 10:33 PM
چه كردي با من مسيح
E.Elnas | October 20, 2007 11:00 PM
از پزشكي قانوني همدان خبررسيده كه زهرا بني عامري پزشك دستگيرشده توسط امر به معروف همدان در شب قبل از خودكشي وي از سوي چهار نفر بسيجي مورد تجاوز جنسي قرارگرفته بود. خبرنامه دانشجويان اميركبيررابخوانيد.
علي كبيري | October 21, 2007 10:00 AM
حتما این را هم دیده ای:
http://eshraghh.blogfa.com/
مریم | October 21, 2007 3:20 PM
خاک بر سر شما مسلمونا بکنن که دينتون فقط دين تجاوز است. يه دخترپزشک (زهرا) را به جرم الکی رفتار خلاف عفت می گیرند و برای رضای خدای اسلام (شیطان) بهش تجاوز می کنند. بعد هم یا می کشند یا مجبور به تجاوز می کنند. اول انقلاب هم دخترها را ميگرفتند و به خاطر اينکه اعدام دختر باکره خلاف اسلام است!! اول پاسدارها بهش تجاوز می کردند. اين دين شيطانی با تجاوز به ايران تحميل شد و به جز بدبختی چيزی برای مردم ما نياورد. تجاوز به ايران و زنان ايرانی و دزدی و آدم کشی. تجاوز به زنانی که جرات اعتراض دارند و تحاوز به خاک عراق به هوس اشغال کربلاو ...
Anonymous | October 22, 2007 6:51 PM
تف بر روی و ابروی هرچه بیگانه پرست
تف بر آنان که خود را نوکران و غلامان و کنیزان مشتی تازی پست فطرت میدانند
ای عرب پرست تو خود را ایرانی ندان که تخمه ی تازی هستی
کاوه | October 24, 2007 5:30 AM
اینان چقدر با انسانیت بیگانه اند
نفرین به قلب نداشتشان
نفرین به روح ناپاکشان
نفرین به نامشان
وجودشان
حکومتشان
نفرین نفرین
sepideh | October 24, 2007 4:43 PM
سری به وبلاگم بزن.
کلمه | October 26, 2007 6:56 PM
...
آزاد مرد | October 28, 2007 10:50 AM
زخمی بر دلم دارم که سالها از آن میگذرد و هر وقت خون بیگناهی میریزد باز تازه می
شود و از آن خون میچکد. نوشته شما مرا به خاطرات تلخ سالهای 60 و اعدامهای آنزمان برد.خدایا 30000 اعدامی
وای بر من که هنوز زنده ام.
آن روزهای سیاه را شما ندیدید.در آن سالها نوجوانان 16 , 17ساله ای
که هنوز به بلوغ سیاسی و فکری نرسیده بودند به جرم داشتن یک اعلامیه (بله فقط یک برگ کاغذ) اعدام می شدند.آیات اعظام فتوی داده بودند که: "اگر دختری ناکام و باکره از دنیا
برود, خداوند او را می بخشد و به بهشت می برد." آقایان که میخواستند این کفار از خدا بیخبر را حتماٌ راهی جهنم کنند, بدون رضایت آنان و پدر و مادرشان در واقع به زور صیغه می کردند. که مبادا باکره و بخشیده شده راهی بهشت بشوند...خدایا آخر پستی تا چه حد
خاک بر سر من که زنده ام و اسم خودم را گذاشتم شیعه علی و غلام حسین یا حتی انسان.
معلوم نیست که در بازداشتگاه در آن تعطیلی آخر هفته چه بلایی سر این دخترک بیچاره آورده اند
که از ترس آبرو خودش را کشته و حالا شایعه انداخته اند که با پسری در چادر بوده و فسقش آشکار بوده و فلان و بهمان. فقط خدا میداند و آن نابکاران که در پیشگاه خدا باید پاسخگوی این خون باشند.
خاک بر سر من که زنده ام و اسم خودم را گذاشتم شیعه علی و غلام حسین یا حتی انسان
دلگیر زمانه | October 31, 2007 5:56 PM
این داستان زهرا نبود، زهراهای زیادی هستند، دوستی دارم که یه روز تو شمال با دوست برادرش که از خودش کوچیکتر بوده و برادرش و اینا باهم تو جنگل قدم میزدن، بردنشون بازداشتگاه!!
یا همین امروز تو خیابون وزرا چنان سرشار از انرژی بودم و خودم رو غرق فراموشی کرده بودم، تا اینکه جلوی چشمای من یه خانوم مسن چند سال بگم شاید حدوداً 45-50 ساله که دامن پوشیده بود و جوراب شلواری ، دامنش چندان کوتاه نبود، گرفتنش، گفت داشتم سوار ماشین میشدم پدرش هم باهاش بود یه مردی مسن و خمیده هردو رو با چنان حقارتی سوار ماشین گشت در وسط خیابون کردن، اصلاً اون زن چنان وحشت زده بود و جالب مردمی بود که چه سواره و چه پیاده وایساده بودن و انگار دارن یه فیلم کمدی نگاه می کنند، باورت نشه انگار داشتند یه جنایی رو سوار ماشین میکردند سه چهارتا پلیس مرد و دو تا زن احاطشون کرده بود، اصلاً چرا اینا رو میگم، برای اینکه یه لحظه احساس کردم اینا هر آن ویرشون بگیره و به هیچ کس و حتی من رحم نکنند خودمو گذذاشتم جای اون آدما اساسی بهم ریختم، پارسال زمستون دنبال کارام بودم از ایران برم، همه می گفتند غربت بده دردش سخته گفتم بدتر از غربت تو وطن نیست که؟ هــــــی دلم گرفت
الینا | November 4, 2007 12:11 AM
خاكم به سر ز غصه به سر خاك اگر كنم
خاك وطن كه رفت چه خاكي به سر كنم
مريم | November 19, 2007 12:36 AM
ساده انگاری است که پس ازمطالعه 30 سال اجرای عدل علی توسط نائب امام زمان جز این فکر کنیم: به زهراتجاوزکردندو برای پوشاندن ماجرااو را خودکشی کردند.
ازادمرد | April 4, 2008 1:32 PM
این قصه سر دراز دارد!!!
Anonymous | April 14, 2008 12:50 PM
وقتی این متن رو می خوندم حسابی گریه کردم به حال خودم به حال زهرای بیچاره که بی گناه از بین رفت . به گناه نکرده. تا وقتی که خود مردم نخواهند وضعیت همین طور باقی خواهد موند.(خداوند سرنوشت هیچ قومی رو تغییر نمی دهد مگر خود ملت خواستار آن باشند) مسیح ازت متشکرم.
ه.ج | April 15, 2008 11:03 PM