دیگر کسی خواب این روزنامهنگار را نمیپریشد
بخواب مهران٬ بخواب برادر نازنینام که این روزها خواب آرام بر تو و کسانی که بیوقفه کار کردهاند و نوشتهاند و اندیشیدهاند و بی دریغ بخشیدهاند٬ حرام بود گویی. بخواب روزنامهنگار جوان که دیگر کسی خوابت را نمیپریشد. بخواب برادر خوبم که در تمام این سالهای کار در روزنامههای بی قرار و نا امن٬ شاید هرگز چنین با قرار و امن سر به زمین نگذاشتهای.
بخواب مهران اما خیالت راحت که خواب را بر مهربانت حرام کرده ای. سارا را میگویم. نازنین همراهت را میگویم که به جز سقف آن خانه اجارهای٬ سقف تحریریه و سقف خانه دیجیتالیتان در همین وبلاگستان هم مشترک بود. آرام بخواب عزیز اما خیالت تخت که سارا دیگر آرام نمیخوابد. کی گفته که سلام من و ما تسلای خاطر است برایش؟ کی گفته آن همه یارانی که گرد هیبت بی جان تو در خانه کوچکت حلقه زدهاند را یارای دلداری دان سارا است؟
بخواب نازنین برادرم که من یکی هرچه کردم جسارت گفتن حتی یک کلمه کوتاه به سارایت را نیافتم. آرام بخواب و نبین که سارا را در «آستانه فصلی سرد»٬ چه میشود. بخواب و باور نکن که روزی سارا بر پاهایش به همان استقامتی که با تو راه میرفت٬ راه برود حتی اگر صدای خندههایش گوش فلک را کر کرد٬ به دل نگیر٬ چه که هیچ کس اگر نداند تو خوب میدانی که دلی را هم اینک بردهای با خود و آنچه مانده٬ دلی له شده است که از این پس نقش بودن و ماندن را خوب بازی میکند.
و تو سارای نازنینم! میدانم که روزی صدای خندههایت از خندههای من بلندتر میشود٬ میدانم چنان با قدرت و درایت خواهی خندید که تمام مردان و زنان همراهت را جرأت آنکه غمگین بپندارنت نخواهد بود. میدانم که مستانه بر رندی زمین و زمین میخندی و میگذاری عالم و آدم رویشان کم شود از تاب بلندت. میدانم که از این پس دل کوچکت٬ گاهی چنان سنگین میشود که در خانه جا میگذاری تا مبادا کسی بیرون خانه قدرش نداند. میدانم که میدانی رسم این زندگی لامروت را و تو هم خوب یاد میگیری سر به دیوار خانه کوفتن را و بیرون خانه٬ هیچ به روی خود نیاوردن را.
لعنت به من که کلمههایم یخ زده و از دهانم بوی مرگ میآید انگار. آخر دور باشی و باز کنی این صفحه مضحک دیجیتالی را و ببینی عزیزانت همه برای مرگ دوست نازنینی مرثیه و مویه سر دادهاند٬ دستت به هیچ جایی هم بند نباشد که زار بزنی٬ آنوقت کلمه کجا بود برای دلداری؟ کلمه کجا بود برای کشیدن ناز رفیقی که میدانم به گاه غم چنان سرشار میشود از قدرت که ما را به دلداری دادن از سوی از او نیاز افتد٬ عکسهای روز آخر آمدنم به این خراب شده را دوره میکنم و توان نگاه کردن به چشمهایت را ندارم سارا... عکس آن پارتی کذایی که برای خداحافظیام به راهانداختید را نگاه میکنم و تاب نگاه کردن به چشمهای تو را ندارم سارا...

نظرها
سلام
مهران کیست؟
چقدر زود آپ کردید
بخت برگشته | January 9, 2008 12:04 AM
همه ما را به خواب خواهند برد...چه فرقی دارد بر مزارمان عزیزی مویه کند یا کلاغی راه برود....
مهران عزیز خوابید و سارا باید زندگی را ادامه دهد...میدانم سالها طول خواهد کشید که اشکش خشک شود اما زندگی جریان دارد .روزی همه به میهمانی مهران خواهیم رفت.
سردبیر | January 9, 2008 12:13 AM
مسیح ماندگارم:
ناله ای می شنوم
کز اثرش می سوزم
گویا در قفسی مرغ گرفتاری هست...
***
مرامتو عشق است خوب من
الهام | January 9, 2008 12:16 AM
زندگی هامان هم یخ بسته پس...:(
صورتک خیالی | January 9, 2008 12:25 AM
خبر مرگ پريشانم ميكند حتي اگر خبر مرگ كسي باشد كه هيچ وقت نمي شناختمش يا مي شناختمش و دلخوشي ازش نداشتم. نمي دونم چرا! شايد به اين خاطر باشد كه از مرگ هراس دارم، راستش اين يك واقعيتي تلخ و انكارناپذير است. هميشه احساس مي كنم كارهاي ناتمام فراواني در اين دنيا دارم و اين آزارم مي دهد.
سلامت | January 9, 2008 12:27 AM
از اینکه اینقدر فعال هستی
خوشحالم .تو رو خدا یکم شاد باش .
hashem | January 9, 2008 12:40 AM
چه بگويم!!!!؟كه هنوز تا اسمش را ميشنوم ديوانه وار به خود ميپيچم!و تمام تنم از غروب سرد 18 ديماه 86 تا الان ميلرزد!
خداوند صبر دهد...هر چند گفتن ما نميتواند تسكيني باشد....
مريم مجد | January 9, 2008 1:18 AM
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.
به سارا خانوم تسلیت میگویم
احسان | January 9, 2008 2:21 AM
خدا رحمت کنه
چقدر این پست های آخر وبلاگشون ناراحت کننده است
طفلک همسرش
حاجی واشنگتن | January 9, 2008 2:55 AM
اکککککککککهییییییی دل غافل! دیدی گفتم پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنیست !؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیدیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخ دلم ! من باز دچار خفقانم !
عجب حکایتی بود امشب> اومدم ببینم واسه کامنت قبلی جواب نوشتی که این چهره آرام به خواب رفته رو دیدم!به جای من به سارا و مهران نوشته بودی من هم ناگزیر کامنتم رو دوباره نوشتم که عجب حکایتی بود این پرواز لعنتی!
مریم مسیح | January 9, 2008 3:52 AM
)): )):
majid | January 9, 2008 4:21 AM
کمی بخند خواهرم...
خدا به همسرشان صبر دهد.
پاینده باشید.
آفتاب | January 9, 2008 4:50 AM
سلام دوست عزیز من علی اکبری هستم خبرنگاری درحاشیه، قبلا فعال سیاسی ونظریه پرداز بسیج دانشجوئی بوده ام وبادوستان قصدداریم وبلاگی به مناسبت انتخابات مجلس وپس ازآن ریاست جمهوری راه اندازی نمائیم خوشحال می شویم که شما هم عضونویسندگان وبلاگ باشید تاضمن پوشش خبری انتخابات ازتحلیلهاوخبرهای آزادواختصاصی جنابعالی هم بهره مندشویم
برای عضویت کافی است یک رمز به ما بدهید
www.ali-akbari.com آدرس من
www.7yar.blogfa.com آدرس وبلاگ بیست و چهار اسفند
Ali akbari | January 9, 2008 5:27 AM
چه كار بايد كرد مرگ دوستان و عزيزان عادي نشود و به فراموشي سپرده نشود؟
حسين | January 9, 2008 9:22 AM
انالله وانا الیه رهجعون
اگر نالد بهار از زخم دل نالد نه زخم سل
پرستاران چه میخواهید از این بیمار زار امشب
روحش شاد
ایرانی | January 9, 2008 9:33 AM
این نواجش هم دلمان را ریش ریش کرد خدا رحمت کند اورا و صبر دهد سارا را که عزیز دل به جای تسلی آتشش زدی
کاغذ باطله | January 9, 2008 11:43 AM
سلام مسیح نازنین
"باز هم همان حکایت همیشگی!پیش از آن که باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود"
همیشه فکر می کنم تسلیت گفتن بی معنی ست و بی فایده. در این مواقع تسلیت گفتن تسلی دهنده ی دوستان و آشنایان نیست. عکس یک امروز اعتماد ملی لرزاندم. چیزی نمی توان گفت. خوانندگان اعتماد ملی هم در این غم شریکند.
"عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها/حاک خواهد بست روزی،باد خواهد برد باری/روی میز خالی من،صفحه ی باز حوادث/در ستون تسلیت ها،نامی از ما یادگاری"
روحش شاد
ثمين | January 9, 2008 1:24 PM
توی این روزهای سخت و سرد تهران فقط همین کم بود که دو دستی بر ر خود بکوبیم و دل ریش سارا را ببینیم و ناراحت از دست دادن جوانی پر از اندیشه باشیم.
بیتا یاری - فریاد | January 9, 2008 1:57 PM
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ...
مرگ پایان جدایی ها نیست...
فیروزه عسکری | January 9, 2008 2:40 PM
خدايش بيامرزد كه آمرزيده است كه مي بينم خلقي از مرگش اندوهگينند
پنبه زن | January 9, 2008 2:46 PM
تلخ ....تلخ...تلخ...
انگار همه غم هاي عالم گذرش از اين خانه است.
رهگذر | January 9, 2008 3:07 PM
من که نمیشناختمش با نام ولی بخشی از دست پختش رو هر روز آبونه بودم. به شما خواهر خوبم ، خانواده اش و همه همگارانش تسلیت میگم.
آرش | January 9, 2008 3:11 PM
سلام
خداوند اين همكار مهربانمان را قرين رحمت نمايد. روحش شاد.
استان بوشهر قطب گاز ايران است ، احمدي نژاد اشتباه مي كند.
در وبلاگ ابوحنانه : http://abushahr.blogfa.com/
فرزان اسدي(ابوحنانه) | January 9, 2008 3:55 PM
امروز بعد از چند روز بی خبری از دنیا ، بعد از چند روز خانه نشینی و یخ زدگی قلبم ، آمدم بیرون تا دلم واشود ، اولین خبر ، خبر یک پرواز بود ؛ چقدر دلم گرفت
هر چند که مهران قاسمی را از نزدیک نمی شناختم اما از نوشته هایش می شناختمش
امشب مهران گرمش خواهد بود ، دیگر سیلی سرد زمستان این روزهای تهران ، صورتش را نخواهد سوزاند .
روحش آرام .....
عطیه وحیدمنش | January 9, 2008 6:19 PM
اینروزها هر جا که میروم همین عکس مهران را گذاشته اندو دلم را ریش میکنند ... مسیح نوشته سارا را خواندی؟ دلم ریش شد وقتی سبکباران را خواندم ... فکر که میکنم سرنوشت یک تصادف و شکستن پا چطور به سکته و مرگ میرسد؟؟؟!!!
این برای اولین بار است که برایت مینویسم ... چون اینبار دلم واقعا بدرد آمد ...
pasokh:
azizi...
فانی ماندنی | January 9, 2008 7:30 PM
kaash manam mitoonestam aroom bekhaabam! be khodaa man hatta saaraaiee ham nadaaram ke khaabam, bikhaabash konad!
alaleh | January 9, 2008 7:33 PM
وقتی از غم های بی سر و ته خودت می نویسی ، وقتی مثل دختر عصبانی و تند مزاجی که از حرص یکدفعه از اتاقش بیرون میاد و چند جمله ی تند نثار پدر و مادر و هرکس که ازش کینه به دل گرفته می کنه و دوباره سریع، انقدر سریع که یا نتونن بش جوابی بدن و یا اگه دادن خودش نشنوه می آی و مطلبی می نویسی و دردت رو داد می کنی و می ری و به ما رخصت اظهار نظر نمی دی...در کامنت رو تخته می کنی و ما را می کنی تماشاگر های خیابانی. اما نوبت به درد ها دیگران که می رسه همه دعوتند به خوردن این خرمای تلخ و شیرین و محکومند به قرائت فاتحه دیجیتالی. می بستی کامنت رو خواهر ..تو که روی سخنت با یک پر کشیده و یک پرپر شده بود ، ما این وسط چه کاره ایم ؟ اگر سارا حالا حالا ها حوصله نمایش شعف نداره ما هم خوب بلد نیستیم تاسف و حزن نمایش بدیم، کامنت رو می بستی تا غریبه بودنمون هویدا نشه، می بستی تا نمایشمون رسوا نشه. ما چی داریم بگیم؟ چی باید بگیم؟ یک دقیقه سکوت دیجیتالی هم به جان نخریدی؟
ببخش، من خبرنگار نیستم، با کسی هم عکس نگرفته ام، تسلیت باد و روحش شاد و این ها هم به زبانم نمی آید... ببخش که یا حرف نمی زنم یا تا لب باز می کنم بوی اعتراض می آید.
ببخش مهران قاسمی که در مجلس ختم دیجیتالیت هم نمی توانم مثل بقیه سرم پایین بیندازم و دست در دست قفل کنم و زیر چشمی مویه بازماندگان و در آغوش کشیده شدن های دلسوزانه را رصد کنم..ببخش که اینجا هم اعتراض کردم.
رضا عظیمی | January 9, 2008 8:41 PM
آسوده بر كنار چو پرگار " مي شويم"...
ندا | January 9, 2008 9:11 PM
مهران قاسمی فوت کرد؟؟؟
از تصادف؟...
:"(
wolf | January 9, 2008 9:27 PM
امیدوارم که پناه بی نوایان . دادرس این دنیای خاکی . صبر فراوان به سارا خانم و مسیح عزیز ، تمام کسانی که وقتی به یاد خاطرات آن می افتند در دلشان سرمایی همچون سرمای قطب را حس می کنند هدیه کند که شاید این بزرگترین هدیه ای است که بتوان داد .
مسی | January 9, 2008 9:33 PM
ور فت تالب هیچ وپشت حوصله روزها دراز کشید
وهیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم...
مسیح جان چه خوب که نیستی تا ببینی این روزهای تلخ را و فردا را که مهران را از جلو اعتماد ملی بدرقه می کنیم
دیگر از کریمخان هم بیزارم....
نفیسه | January 9, 2008 9:46 PM
مراسم تشييع پیکر مرحوم سید مهران قاسمی، ساعت 9 صبح پنجشنبه 20 دیماه از مقابل دفتر روزنامه اعتمادملی، واقع در خیابان کریمخان زند برگزار میشود.
روزنامهنگارن، نویسندگان، کسانی که مینویسند، آنقدر تنها هستند که لابد فردا، عابرانی که در سرمای خیابان کریمخان، به پیکر این دوست از رفته نگاه میکنند، از خود بپرسند:« این کیه؟ هنرمنده؟ نه گمونام»
هنر روزنامهنگاران، زنده بودن و مردنشان است در این روزهای سرد برفی. همراهی با تمام استرسهایی که دوستانمان را فرسوده و جوانمرگ میکند، شاید کمترین کاریاست که برای خودمان میکنیم. آنقدر کم نیستیم که خیابان کریمخان را پر نکنیم. بگذار فردا مردمی که دیگر نه روزنامه میخوانند، نه حوصله و علاقهای به پیگیری زنده بودن و نبودن این آدمها دارند، با خود بگویند:«ااا... پس اینها هنوز هستند!»
همراه همهء روزنامهنگاران و دوستان مرحوم مهران قاسمی، در پنجشنبهء برفی تهران، با این مترجم و روزنامهنگار وداع میکنیم.
زندگیمان که باشکوه نیست، باشد که وداع و بدرودمان باشکوه و جلال باشد؛ حتی اگر باز هم نخواهند دیگران...
تشییع پیکر یک مرد که دوست بود | January 9, 2008 10:36 PM
باید برای مرگ آماده بشم عزیزترین مسیح ! دارم روزهای "یاس نو" رو با مهران مرور می کنم ... خسته ام مسافر غریب ! خسته ام
محمد | January 9, 2008 11:37 PM
سلام
خيلي عكس نازي است خدا رحمتش كنه
بنده خدا خيلي جوون بوده واقعا معلوم نيست چقدر ان تصادف در مرگ حمله قلبي ايشان موثر بوده يا نه؟
خدا رحمتش كند
مجتبي | January 9, 2008 11:46 PM
فقدان این دوست عزیز را خدمت خانواده و دوستانش خصوصا پسر عموی گرامیم مسعود تسلیت میگویم
س.مصطفی س.علوی | January 10, 2008 12:59 AM
تسليت،خاك سرد است فراموش مشود.اما نشان قلمش مي ماند.
حميد | January 10, 2008 3:36 AM
چه بگویم آخر...
لاله | January 10, 2008 10:35 AM
سلام .
کافه داستان : www.cafe-dastan.blogfa.com افتتاح شد ...
مجتبی آقابابایی | January 10, 2008 11:28 AM
سلام و تسلیت . ما به شبیم . تشریف بیارید ...
حلقه ی باران | January 10, 2008 11:29 AM
چقدر ديگربايد عادت كرد به ديدن جاي خالي عزيزاني كه ديگر نيستند
...
مات و متحير
به نظاره
ايستاده بود
تقدير
sykbu | January 10, 2008 1:57 PM
پشت کدوم ترانه باز پنهون کنم هق هقمو...
wolf | January 10, 2008 4:17 PM
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو...
wolf | January 10, 2008 4:41 PM
خدايش رحمت کند.
تاسف انگيزاست.
خدا به خانواده اش صبر دهد.
يک مخالف | January 10, 2008 4:46 PM
وبلاگ مهران قاسمی و سارایش را الان خواندم. چقدر تلخ بود. وقتی که سارا حتی به راه نرفتن عزیزش خدا را شکر می کرد که هنوز داردش.. و حالا که.. ای بابا..
خدای بزرگش بیامرزد و به سارایش صبر عطا کند.
بابالو | January 10, 2008 5:15 PM
با درود
تسلیت
فقط همین را بلدیم
یا حق
ابراهیم | January 10, 2008 6:44 PM
سلام.من مهران را نمي شناختم مگر از روي نوشته هايش.
خواستم بنويسم که نديده دوستش دارم چون يکي از اهالي رسانه بود و جوان بود و از شما شنيدم که مهربان بود و هزار ارزو داشت.
بدبختي ما اين است که سياست دل هايمان را از هم جدا کرده.مي خواستم ختمش بروم .
نمي دانم شايد هم رفتم.به هر حال تسليت.به سارا و همه دوستانش و همه اهالي رسانه.
پاسخ
درست میگویی برادر. اما به جای من به مراسم ختمش برو و چیزی برایم بنویس ... می خوانمت.
کامران نجف زاده | January 10, 2008 6:50 PM
har dafe ke miamadam mikhandam va lezat mibordam az neweshte haye shoma wali in dafe ke amadam dar in nime shabe ghorbat in hale badam ra ba khandane dar in ja khob konam az eks va enwane matlabet fahmidam ke cheghadr hawa sangine wa nemidonam chi begam ke taskine hale shoma wa sara khanom bashe cheghadr gham bayad bas bashe baramun baraye hamamun
rasuol | January 10, 2008 10:16 PM
حالا كه احساس مي كنم بعضي وقتها اين كامران نجفزاده محترم به اينجا سرك ميكشد بدم نميآد يه سئوالي كه در اجراي امروز برنامه خبر30/20 به توسط ايشان برايم ايجاد شد رو ازشون بپرسم. اقاي نجفزاده، حضرتعالي امروز ابتداي خبر مربوط به تصادف حدود 50 دستگاه خودرو در بزرگراهي در آمريكا كه به سبب شرايط سخت جوي به وقوع پيوست اين تيكه را انداختيد كه:«بلا پشت بلا» با ذكر اين مسئله كه طي چند روز گذشته به خاطر شرايط مشابه جوي نقاط مختلفي از كشور دچار بحران شده و تعدادي از هموطنان عزيزمان بر اثر سرما جان خود را از دست داده اند به عنوان مثال در منطقه خود ما يعني آذربايجان شهرها و روستا ها با شرايط بسيار بحراني مواجه هستند(ما خودمان سه روز است كه آب نداريم دو روز هم هست كه گازمان قطع شده مشكل تهيه نان و ارزاق ضروري داريم و جاده هاي مواصلاتي عملا بسته شده) اولا همكاران شما در شبكههاي تلويزيوني آمريكا هم قبل از اعلام خبر مربوط به اين بحران در كشور ما از مشابه همين تيكه هاي حضرتعالي استفاده ميكنند؟ اگر جواب شما مثبت است بايد بهشون گفت: «اي بي انصافها اي بيرحمها...» دوم اينكه اگر بر فرض مثال تيكه شما درست است و خداوند بر سر آمريكائيها بلا نازل كرده اين بحران و مشكلي كه در كشور ما ايجاد شده را بايد چي اسم نهاد؟ رحمت!!؟ بگذريم به فكر حقوق سر برج باش تو رو سنه نه راستي چند ميگري خبر بخوني آقاي ....?!!!
سلامت | January 10, 2008 11:00 PM
واقعاً دردناك است غم از دست دادن چنين روزنامه نگاران ميهن پرستي
به همسرشان تسليت ميگويم
روحشان شاد
محسن | January 10, 2008 11:22 PM
ما را یک دل از خوبان جدا نیست
....
ولی صد حیف خوبان را وفا نیست
...
به دوستان دل سپردن کار سهل است
..
ز دوستان دل بریدن کار ما نیست
.
amir hossein | January 11, 2008 12:31 AM
یاد تکه دل نوشته ای افتادم که میگفت ...عجله نکن..زود زود کلاغ قصه ها سر
می رسد و تو مجبوری دست بکشی از قصه هر چه که دوست داری........
فکر نکنم حرفی برای تسلی دادن یا حتی کلامی برای خالی نبودن عریضه مانده
باشد همه را همه گفتند... بدبختی اینجاست که اینجور وقتا حرفی هم نمی اید
امسال سال سردی است ...سالی که قیصرم را و حالا نویسنده ام را ازدست
میدهم.....امسال بدجور سرد است...
فقط و فقط شریکم کن در فوت عزیزی از راه دور که بدجور طعمش را چشیده ام
دردواره | January 11, 2008 1:39 AM
مسیح جان پرسیده بودی امروز در تهران چه خبر بوده . گوشه ای از آن تصویر را شاید اینجا ( http://www.1979.blogfa.com/post-363.aspx )آورده باشم . بچه ها به جای تو هم صد بار تسلیت گفتند و صد فاتحه خواندند و بجای تو هم بر گور مهران اشک ریختند . که می دانیم تو هم حال و هوایت بد جور بارانی است ...
))))
خدا كند هرگز به گاه غم دور و تنها نمانيم...جنون است و كم آوردن.
ali - khe | January 11, 2008 2:10 AM
مسیح... خواهر خوبم.. خواهر همیشه شادم.. خواهر خندانم و خواهر در غربتم... نبودی تحریریه را ببینی نبودی غربت میز جهان را ببینی نبودی تا من و کاوه را ببینی ... نیستی... نیستی!!!!؟؟؟ حالا من ماندم و کاوه! حالا من ماندم و یک دریا خاطره... یادته عکس هایی را که روز خداحافظی آرمن با دوربینت گرفتی؟ چندتاییش را می ذارم رو وبلاگم... حالا هم دارم با گریه می نویسم ساعت 2:25 دقیقه است... اولین کامنتی است که در این 4 روز برای دوستی گذاشتم... دیگه هیچی صفا نداره......
پاسخ:
من اگر در تحريريه نيستم ، پس كجام؟ كلاس و درس و زندگي اينجا تعطيل است .ديوانه شدم از بس اونجا بودم. من اينجا نيستم برادر.
کریم | January 11, 2008 2:27 AM
دریغا مهر آن از آن آن شد.
حیف که تنها شناسنامه ای باطل نمی شود حیف.
حال دیگر مهر مهران یاد باد.
برای شما و سایر همکاران و سارای عزیز صبر آرزومندم.
نوشین قربانی | January 11, 2008 3:33 AM
درد ناک است و راست میگویی این کلمات را یارای تسلی دادن نیست.
باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز...
رضا | January 11, 2008 4:03 AM
خدا رحمت کتد ایشان را و آرزوش صبر برای خانواده و شما دارم.
ببخشید الهام اقوام شماست؟ یا...؟
و چگونه می توانم کتاب شما را در شیراز تهیه کنم؟
موفق باشید
لیدا برزگر
پاسخ:
نه عزيز...مخاطبي بود كه بعد دوست شد:
انتشارات:
02177530536.
لیدا | January 11, 2008 4:37 AM
خدایش بیامرزد...
نالم از ما که چقدر مرده پرستیم..
راستی به نظرتان اطلاعات عمومی یک استاندار از استانش چقدر باید باشد..آنهم از مهمترین و استراژیک ترین حوزه گازی جهان که اتفاقا در استانش می باشد..؟؟؟
اندیشه ورز برنا | January 11, 2008 11:19 AM
سلام.
با اجازه شيمی لينکه بنأيم «گيلانيان» بلاگرول ِ ليست ِ مئن.
گيلانيان ايته گوروهی وبلاگه.
موفق ببيد.
گيلانيان | January 11, 2008 11:25 AM
سلام بر شما . با خواندن اين پست آخر غافلگير شدم چيزي نمي توانم بگوئيم جز حرف هاي معمول كه خود همه شان را بهتر مي دانيد . اما مي فهمم كه از دست دادن يك دوست كه نه برادر چقدر سخته . وقتي آدم روزهاي خوب با هم بودن رو در ذهنش تداعي مي كنه بيشتر مي سوزه و آب مي شه . هر چند كه اندك زمانيست قلم به دست گرفتم اما چنين فراغي را از دوستانم تجربه كردم . فراموش كردم از شما بابت حضورتون در وبلاگم تشكر كنم . سلامت و سربلند باشيد .
نعمتي | January 11, 2008 11:35 AM
سلام ای غرابت تنهایی---اتاق را به تو تسلیم میکنم---چراکه ابرهای تیره همیشه---پیغمبران تازه تطهیرند---و در شهادت یک شمع--- راز منوری ست که آن را---آن آخرین ---و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.........
....به مادرم گفتم :دیگر تمام شد---گفتم:---همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد---باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم......نگاه کن که چه برفی میبارد! شاید حقیقت آن دو دست سبز جوان بود---آن دو دست جوان که----زیر بارش یکریز برف مدفون شد--- وسال دیگر---وقتی بهار ---با آسمان پشت پنجره---همخوابه میشود--- ودر تنش فوران میکنند--- فواره های سبز سبکبار---شکوغه خواهد داد--- ای یار---ای یگانه ترین یار........(فروغ عزیز برای مهران سبز)
فرجام کمانه | January 11, 2008 1:28 PM
مسیح جان امکان لینک کردن من هست!!!
سپاس
الهام
الهام | January 11, 2008 2:49 PM
مسیح نازنین نوشته ات دلم را کباب کرد.وااااااای خدا به عزیزانش صبر دهد.شاید صبر هم کاری نتواند بکند.امیدوارم روان پاکش شاد باشد.اما هرچه بگویم ولی مهران قاسمی حیف بود برای زود رفتن....
مهرو ملالی | January 11, 2008 3:53 PM
انگار حالا حالا ها باید پروازها را به خاطر سپرد...انگار پرندگان هنوز قصد ماندن ندارند... همه رفتنی اند...
تسلیت میگم خانم...اگرچه مسخره ترین آرزوی دنیاست، به نظرم
با یادداشتی برای کیومرث پوراحمد به روزم. خوشحال میشم سر بزنین
محمدرضا خالقی زاده | January 11, 2008 5:18 PM
غم سارا و غم مسیح و غم مهران آنچنان قلبمان را می فشارد که دیگر برایمان فرقی می کند پرنده مردنی باشد یا نه و یارایمان نیست تا پروازی را به خاطر بسپاریم. سارای مهران هم اگر به مانند مسیح صبور باشد و استوار مهران آسوده تر خواهد آرمید.
تا فردا...
هاشم حکمه | January 11, 2008 8:03 PM
amadi engar nabudam...hastam, bia
پاسخ:
چقدر كامنت گذاشتن برايت هفت خوان رستم دارد
wolf | January 11, 2008 10:11 PM
سلام
مبارك باشه اعلام حمايت رئيس جمهور
ايالات متحده از دوستان اصلاح طلبان!!
والذين هم اوليائ هم الطاغوت
يخرجونهم من نور الي الظلمات!!
و همين شد كه از نور اسلام به سياهي رسيديد!
و خدايتان حقوق بشر دروغين شد!
پاسخ:
خوش آمدي برادر
ميم نقطه | January 11, 2008 10:41 PM
سکوت کن مسیح جان!
خواهر مهربونم پنج شنبه ای قبل از رفتن به محل کار چند قدمی تو تشییع جنازه مهران قدم برداشتم. دو سه تاشم مال تو بود . نمی دونستم تو چطور قدم بر می داری اما من با اشک قدم برداشتم.
-سلام بر تو مهران، چیزی برای خوردن داریم!!!
این حقیقت این روزهاست که سارا را در اشک می کشد....
پاسخ:
ممنونم عزيز كه رفتي . ممنونم
puya | January 11, 2008 10:47 PM
در شبی به قدر زمهریر، سرد
باز هم ستاره ای افول کرد
یک ستاره از قماش آب و آینه
یک خیال جاودانه، یک بزرگمرد
یادش سبز
anahita | January 11, 2008 11:03 PM
کمرم شکست خواهر.
کاش تو هم بودی.
پاسخ:
كمر من هم عزيز.
آدم | January 11, 2008 11:45 PM
رفت و دیگر برنگردد
پژمانم | January 12, 2008 1:31 AM
دل گرفته ی ما را....گشایش از نسیمی کو؟
Marco | January 12, 2008 3:19 AM
مسیح جان من از سرزمین شمالی ایران می نویسم در ایران هیچ کس جرات نمی کند از بی گازی و سرما و گرانی نان و نفت و بخاری نفتی و...همچنین بی عرضگی مسئولین استانی وکشوری بنویسد خواهش می کنم شما مقاله ای بنویس و چند جا بده. شاید مشکل ما از بیرون بهتر حل شود.ریس جمهور به ساری آمد(روز جمعه 21دی ماه)مردم جلوی استانداری جمع شدند و علیه وی و استاندار اعتراض داشتند ریس جمهور باکمک نیروهای امنیتی و انتظامی پا به فرار گذاشت و لحظه ای توقف نکرد این خبر را در ایران هیچ کس جرات نکرد پخش کند، چون مایه ی ننگ رئیس جمهور است .شما آن را پخش کن چون تنها فرد آزاده ای که می شناسم شمایید.
ممنونم.
شمالی | January 12, 2008 8:22 AM
من از تحریر این غم ناتوانم
که تصویرش زده آتش به جانم
سلام و تسلیت به همه همکاران، دوستان و خانواده گرامی مهران قاسمی.
بار سنگین این غم از توان کلام من خارج است و هیچ نمی توانم بگویم جز آرزوی صبر برای بازماندگان و آرزوی آرامشی مملو از نور برای روح آن عزیز.
ایام وصل یار گویی که نبود
وان دولت بی شمار گویی که نبود
از یار به جز فراق بر جای نماند
رفت آن همه روزگار، گویی که نبود.
سمانه | January 12, 2008 1:30 PM
سلام خانم مسیح علی نژاد
علی | January 12, 2008 2:35 PM
من می روم ،،.. تو می روی ... او می رود... ما می رویم ... شما می روید،،، آنها می گریند ... (واقعا؟)
من می پرم. تو می پری .. او پریده است .. ما خواهیم پرید ... شما خواهید پر زد .. آنها را نمیدانم ..؟!
من می میرم . تو نمیر ... او مرده است ..
ببین این همه صرف فعل هایی که توی این سه روزه شد چی میگن؟؟؟ همه خبر میدن از یک اتفاق که اگه ازش بیفتی دیگه نمی تونی بلند شی انگار و اگه پا شی هم تا آخر عمر لنگون اون غمی . مث دیوارهای بلند باغ سیب همسایه که اگه افتادی پات تا آخر عمر لنگ می مونه و بهت می گن دزد باغ سیب ....
راستی مهران رفته بود باغ کی سیب بچینه؟
تو به من خندیدی...و نفهمیدی .. من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم ... دلم برای سارا پر از غمه . کاش این زمستون لعنتی کمی رعایت دلش رو کرده بود.
مریم مسیح | January 12, 2008 6:35 PM
کمپین حمایت از دکتر حسام فیروزی در آدرس http://sosfiroozi.wordpress.com قابل مشاهده است کسانی که تمایل به حمایت از این پزشک متعهد و شریف را دارند میتوانند با امضإ تومار مربوطه نام خود را در لیست مخالفین زندان دکتر حسام فیروزی ثبت کنند . امید به آن روزی که ریشه ظلم و ستم از روی کره خاکی برچیده بشود
Anonymous | January 12, 2008 6:46 PM
لينك اين مطلب در هفته نامه تحليل روز:
http://tahlilerooz.ir/one/page10.htm
آن لاين | January 12, 2008 9:08 PM
وقتی جوانی سکته می کند و از پیشمان می رود دلم میخواهد تمام دنیا را گل بگیرم.. لعنت..
سکته یعنی هنوز زندگی نکرده ایم.. نمی دانم چرا اینقدر دلم می سوزد.
بابالو | January 12, 2008 9:35 PM
سلام خانم مسیح نژاد.
از طریق وبلاگی که خانم متوسلی برای شما راه انداخته، با اینجا آشنا شدم. خودتون رو که خیلی وقته می شناسم و، بدون تعارف، احترام زیادی براتون قائلم، به عنوان یک انسان، و بعد یک روزنامه نگار و نویسنده ی فعال و موفق. قطعاً از این به بعد از نوشته هاتون بیشتر استفاده می کنم. لینکتون رو هم توی وبلاگ جدیدم ( بعد از فیلتر شدن وبلاگ بلی )، گذاشتم تا سایر دوستان هم استفاده کنند.
شاد باشید و پیروز.
و همیشه خندان.
یاعلی
شهرام بزرگی | January 13, 2008 12:53 AM
خدا مرگم بدهت که تو رو اینطور غمگین نبینم.مسیح جان مگر من مرده ام که اینطور دلتنگی میکنی . باور کن که هنوز من زنده ام دوستان دیگرت زنده اند و از همه مهمتر تو هم هنوز زنده ای . خدا رو شکر قلب مطبوعات همچنان می تپد پس اینطور ناله نکن .باور کن دلم گرفت از دل پر غصه تو.امروز در مراسم ختم مهران با سارایی مواجه شدم که واقعا نیاز شدید به حتی یک کلمه امیدوار کننده داشت پس بیا در غصه هامون ببندیم و به اون امید بدیم .
من خوشحالم که هنوز دوستی مثل تو رو دارم واز خدا می خواهم که برام حفظش کنه...
رز سفید صلح | January 13, 2008 1:32 AM
مسیح کجایی , دلم برایت تنگ شده!
منتظرم
دستانت پر توان خوب من
سبز باشی
الهام | January 13, 2008 3:34 AM
ba salam va tasliyat be monasebate dargozashte
agaye Mehran gasemi
بیانیهُ شاخه حقوق بشر حزب استقلال آذربایجان جنوبی در
رابطه باسرکوب ها و دستگیریهای اخیر در الاحواز
http://insanhaqlari.blogfa.com/post-49.aspx
بیانیهُ شاخه حقوق بشر حزب استقلال آذربایجان جنوبی در
رابطه باسرکوب های خشونت بار اخیر در
تورکمنستان جنوبی
http://insanhaqlari.blogfa.com/post-44.aspx
Okhtay babayi ajabshir | January 13, 2008 4:44 AM
سلام
چون هیچ راه ارتباطی دیگری نمی شناسم ،این را اینجا می نویسم .اینجا شمال ایران است:ساری،قائمشهر،بابل،آمل و... از روز هشتم دی ماه گاز در این شهرها قطع است فقط در بعضی از مناطق کم فشار بوده وبخاری ها کور سویی دارند مردم گرفتار تهیه نان ،نفت ،بخاری برقی،بخاری نفتی و...هستند مسئولین هیچ اقدام موثری نکردند فقط به دروغ می گویند ما مشغول عملیات هستیم ،چه عملیاتی ،خدا می داند.بدلیل گاز نداشتن بسیاری از نانوایی ها پختی ندارند نان همانند اکسیر است.اگر پیدا شود با قیمت گران.(قرص نان 35تومانی را200تومان خریدیم)صدا و سیمای هیچ گونه انعکاسی از مشکلات مردم نداشتند چون وزیر نفت و کشور این دستور را دادند .استاندار مازندران به صداوسیما هشدار داد تا این اخبار را پخش نکنند چون دشمنان ما (آمریکاواسرائیل و...)سوء استفاده می کنند.مردم هم هیچ رسانه ای ندارند که این اخبار را انعکاس دهد .اگر جایی تجمع می کنند با ماموران مواجه می شوند .برف و سرما نیز مزید علت شده است .تمامی مدارس و ادارات در استان تعطیل است.
ببخشید سرتان را درد آوردم،فقط خواستم درد دل کنم.
شمالی | January 13, 2008 8:02 AM
و با نشستن یک سار
روی شاخه ی یک سرو
کتاب فصل ورق خورد.
لاله | January 13, 2008 12:02 PM
درگذشت مهران عزیز را از طرف جامعه مهندسین مکانیک به ویژه هم دوره ایهای مهران در واحد علوم و تحقیقات به همسر گرامی و خانواده آن عزیز از دست رفته تسلیت می گوییم.
روحش شاد .
رامبد استوار
رامبد | January 13, 2008 12:27 PM
سلام مسیح عزیز
شعری است از دکتر بهرامیان.انگار برای تمام ساراهای سرزمینمان سروده شده.وتقدیم به صبورترین سارای این روزهای سرزمین سرد و برفیمان
قبله کمی متمایل به آن طرف
آمد درست زير شبستان گل نشست
دربين آن جماعت مغرور شب پرست
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست
اين سومين رديف نمازی خيالی است
گلدسته اذان و من و های های های
الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
سبحان من يميت و يحيی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)
(او فکر می کنيم در اين پرده مانده است
..................................................
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
دل می بری که...حی علی ...های های های
هر جا که هست پرتو روی حبيب هست
بالا بلند ! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله
الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين
تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است
مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست
***
يک پرده باز بين من و او کشيده اند)
( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
Anonymous | January 13, 2008 1:17 PM
اول از همه برای مهران
خواب ما تعبیر مردابست به موج
خواب ما رسوایی دنیاست به اوج
خواب ما نفرین ساقیست بر صبوح
خواب ما افسونگری ماه به صبح
عاشقان را آرزو خقتن کنار یار خویش
بوسیدن ماه ست در بستر رویای خویش
ما بی کسان را دیده جز زنجیر نیست
بوسیدن ماه لحب جز رونق این دل نیست
شهریاران را بگویید از آیین ما
نیست مداحی در مکتب و ایمان ما
ما نمک گیر خاک ایران گشته ایم
روی هر بیگانه رسوا گشته ایم
سوی این میخانه رقصان می شویم
گر گناه است این گناه کار می شویم
ار چه از خاکیم و آتش گشته ایم
وز سبکباران چشم تر گشته ایم
بر مزارش گرچه پر پروانه بود
هیچ پری جز سارا سوزان نبود
گویا خالق به رحمش آمدست
درد این دنیا به پایش آمدست
ار چه زنجیری نکرد زنجیر ما
کرده این دست به رب تسلیم ما
shahram | January 13, 2008 2:07 PM
استخوان ريشه كرده است در تمام تنم
مي داني انگار قرار نيست ما بار ديگر خوشحال باشيم . چقدر سارا را مي فهمم . چقدر دل تنگي را حس كرده ام . چه طعم تلخي دارد . مثل استخوان مي ماند در گلو . اين جا همه چيز سرد است .
مرضيه | January 13, 2008 2:39 PM
سلام
متاسف شدم از درگذشت هم قطارتان ......
سرباز معلم جنوبی | January 13, 2008 10:17 PM
سید جعفر شهیدی هم درگذشت
http://radiozamaaneh.com/news/2008/01/post_3533.html
مریم مسیح | January 14, 2008 5:42 AM
سلام
در ضمن مورد توجه شما و ديگران اینکه وقتی رئيس جمهور به ساری آمد مردم زیادی جلوی استانداری تجمع کرده و علیه رئیس جمهور و استاندار اعتراض شدید داشتندو خواهان استعفای استاندار و دیگر مسئولین بی کفایت استان بودند.بعد از اتمام جلسه وقتی رئیس جمهور خواست بیرون برود باسیل جمعیت معترض مواجه شد که ماموران انتظامی و امنیتی وارد عمل شده و مردم را متفرق نمودند.مردم به ماشین حامل رئیس جمهور حمله کردند و ....نثار وی نمودند.ماموران جلوی ماشین های خیابان انقلاب را گرفته و رئیس جمهور را فرار دادند مردم تا میدان شهرداری ماشین را دنبال کردند ولی سرعت زیاد ماشین و ماموران باعث عدم دسترسی مردم معترض به رئیس جمهور شدند.جالب تر اینکه هیچ کس جرات پخش این خبر را نداشت و ندارد البته تعدادی از مردم اقدام به فیلم برداری از طریق موبایل نمودند که ان شاءالله بزودی از طریق بلوتوث پخش خواهد شد.
مملکت مردم سالاری دینی یعنی این!!!
البته رئیس جمهور دست خالی بود اگر شرایط را می دانست اندک انرژی هسته ای به جای گاز و کمی کیک زرد به جای نان برای مردم می آورد!!!
شمالی | January 14, 2008 11:42 AM
سلام ميح جان منم مثل تو مسيح هستم تا امروز خودم رو تنها فرض ميكردم اما از امروز از داشتن يه مسيح ديگه به خودم تبريك ميگم راستي چرا ديگه كسي از نان و باران حرفي نميزنه چرا كسي مستي به اين در نميزنه
masih | January 14, 2008 4:06 PM
در غفلت خاموش همین صبح و شام صبور
همیشه چیزی شبیه مرگ
در عادت آسوده ما تکلیف آخر است.....
خيلي غير منتظره بود... درگذشت مهران قاسمي رو صميمانه بهت تسليت ميگم...
هديه | January 14, 2008 5:31 PM
دوم در جواب میم نقطه
(سلام
مبارك باشه اعلام حمايت رئيس جمهور
ايالات متحده از دوستان اصلاح طلبان!!
والذين هم اوليائ هم الطاغوت
يخرجونهم من نور الي الظلمات!!
و همين شد كه از نور اسلام به سياهي رسيديد!
و خدايتان حقوق بشر دروغين شد!
پاسخ:
خوش آمدي برادر
ميم نقطه | January 11, 2008 10:41 PM )
مسیح عزیز ، خبرنگار پر جرأت من ، من خیلی کوچکترم ( چه سنن و چه فکرن ) که بخواهم خوب و بد را برایت مشخص کنم ، در اینجا هم فقط نظرم را می گویم :
مسیح جان در آشفته بازار ایران که چه خودی و چه غریبه چشم طمع بر آن دوخته اند سخت ترین کار هدایت کج رویان داخلی است ، تا پیوستن به گلهای خرزهره . اگر چه در اولی هر چقدر در برابر وجدانت سربلندی در مقابل خانواده وشکمت شرمنده تر می شوی که اگر حتی خود منقود هم چیزی نگوید کسانی هستند که جیره و مواجیرشان به خطر می افتد ، پس اگر این طریق را برگزینی مطمئناً دنیای آبادی نداری ولی اگر از حلقه ملکوت خارج شوی و به جرگه ابلیسان بپیوندی تماثل های خوبی وجود تا ببینی چگونه پله های طریقی را طی می کنی بی آنکه ایران و ایرانی و حتی مردم دنیا برایمان مهم باشد . در این راه مطلوب خودمانیم و بس ......
در پی هر نسیمی که از غرب میوزد هر چه با خودم کلنجار می روم قلبم قبول نمی کند در عرصه بی پدر و مادر سیاست کشوری که مهد لیبرالیسم است نظر لطف بی طمعی به این عروس زیبا بکنند که به قول خودمون هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمیگیره ( اونم چه برسه به آمریکاییش !...)
اگر چه نمی شود بر کم کاری شدید مسئولان وقت ( و حتی قبل ) سحه ای گذاشت و ضعف دولتمردان ایران را در زمینه های اقتصادی ، اجتماعی ، سیاست بین الملل و ..... نادیده گرفت که اگر آنها حتی در حد اعتدال به وضایفشان عمل می کردند وحدالقل کلاه شرعی سر وجدان خودشان نمی گذاشتن ایران در شرایطی به سر نمی برد که اکنون تن نحیفش متجرب آن است ، باز هم دلیلی برای افتادن من از آن طرف بام نمی شود که از پیش گربه به گرگ پناه ببرم .
آن وقت ها که شور و شوقی داشتم و از هر نقصی گردنم تاب رگم را نداشت مهربانی می گفت : اگه خودت راست می گی تلاش کن یه کاره ای تو این مملکت بشی ، اون موقع بیا ببینم چند مرده حلاجّی ، اون بیا ببینم چیزی از این روز های یادت میاد یا اینکه نه به آخور رضایت میدی نه به توبره و چشمت دنبال آن تکه علف بیرون هم هست ....
مسیح جان منتظر جوابت هستم اگر قابل دونستی !.....
خدایت نگهدار
shahram | January 14, 2008 6:55 PM
بیا لب وا کنیم هم غصه ی من
بیا بیدار کنیم خوابیده ها رو .
دلم برایت تنگ شده خوب من.
دستانت پر توان
سبز باشی
الهام | January 14, 2008 8:43 PM
سوم
مسیح عزیز چگونه می توانم کتاب هایت را تهیه کنم .
سپاس
پاسخ:
انتشارات رسانش:
0098 21 775 30 536
از من هم سپاس
shahram | January 15, 2008 8:09 AM
ژنرال.......
http://abukoorosh.blogfa.com/
محمد صالح رزم حسینی | January 15, 2008 12:08 PM
سلام. امیدوارم تو این روزها پر بشیم همه مون. یا شب و روزهای پری داشته باشیم.
دیشب با خودم فکر می کردم.. به اینکه اصلا ما چه حقی داریم که گاهی وظیفه خودمونو رو دوش این و اون بندازیم. حتی وظیفه شما رو بیشتر از خودمون بدونیم. یه لحظه دلم سوخت. چرا تو باید جور ما رو به دوش بکشی و چرا فقط تو باید بگی؟ چرا باید از تو انتظار داشته باشیم که زبان شجاع ما باشی. چرا تو نباید اینجا از حرف دل ها و عاشق شدن ها و قصه های زندگی ت بنویسی؟ کی این اجبار رو بر تو تحمیل کرده؟ شاید فقط دارم نتیجه یک وجدان درد ساده رو می گم.. شما به دل نگیر. و این نظر رو بعد خوندن حذف کن.
فعلا با ارادت فراوان. مواظب خودت باش.
آها راستی من فعلا از سپردن وظیفه م بر دوش شما استعفا دادم.
بابالو | January 15, 2008 1:44 PM
مراسم نشييع مهران واقعا دردناك بود
پژمان | January 15, 2008 1:52 PM
نمی دانم کی می شود که روزی آرام و بی خبر بد را سپری شود؟!
آنقدر هر روز خبر های بد و جور و واجور می رسد که نمی دانم باید به کجا پناه ببرم.
دارم خفه می شوم در این تنهایی.
موفق باشی و عاشق
محمد رضا | January 15, 2008 4:00 PM
سلام
بسیار متاسف شدیم. روحش شاد.
ضمنا با مطلبی درباره محمد دادفر، رادمرد بزرگ بوشهر، بروزیم. از نظرات شما بهره می بریم.
ایام به کام
ابوالحسن گنخکی-بوشهر | January 15, 2008 5:55 PM
سلام ای دزد بی ادب بی نزاکت
عشوه گر طناز ( خواستم یادی از کیهان بکنم )
اما فارغ از شوخی مرگ مهران قاسمی هم هنوز باور کردنی نیست اما خب روزگار است و بدی هایش که بیشتر به چشم می آید
روحش شاد
احسان ولی زاده | January 15, 2008 6:55 PM
che konim? pirhane siahemuno dar biarim belakhare ya daghi digar hast hanuz?...
wolf | January 15, 2008 6:57 PM
نمیدونم چه جمله ای جز کاملا درکت میکنم میتونم بگم. نمیدونم چطور میتونم بگم صدات رو می شنوم وقتی بلند ترین فریادهات تو گلوت گیر میکنه و نمیدونی چطور این تن رو بکنی و پرواز کنی تا غم از دست دادن را با بقیه تقسیم کنی و هزار بار نفرین میکنی به دور بودنت.صبر داشته باش.
روهش شاد باشه.
زینب مهتدی | January 16, 2008 6:46 PM
وقتی این خبر را تو روزنامه اعتماد خوندم شوکه شدم. ۲و۳ سالی بود که با اسم می شناختمش از زمانی که شرق می خوندم. انقدر شوکه شدم که تا ۱ هفته خواب آدمی را که ندیده بودم و نمی شناختم را میدیدم و حس می کردم که اتاقم بوی مرگ می ده و هر صبح مردد از خواب بیدار می شدم.
خیلی متاسفم. سارا هیچ چیز ندارم که بهت بگم. فقط بی نهایت متاسفم.
مریم | January 19, 2008 3:58 AM
salam be azizi ke be nadashtanesh adat kardam vali nemitoonam be nadidanesh adat konam.
roozaye abrito nabinam....saboor bash...midoonam sakhte vali mesle hamishe mohkam bash.
daiy deter | January 22, 2008 12:40 AM
روحش شاد