مردان ایران وعده خانه میدهند این روزها!

همیشه وقتی از فرنگبرگشتهای را میدیدم که حدیثها از مواهب غرب از بر دارد، به کنایت، لبخندی نثارش میکردم. عمری خندیدم به کسانی که نَقل و نُقل کلامشان یک یا دو لغت بیگانه بود و دل از جگرکیها و بزازها و خرازهاي شهر میربودند. از شمران نو و کوچههای باریک تجریش و شوش تا دهکورههای خرم آباد و خوزستان و اصفهان و شیراز و خلاصه و یمین و یسار کشور. تُرّهات و تراوشات احساسات نوستالژیکشان را با ملغمهای از بلعیات فرنگی، پاش میدادند توی قواره و قبای شنونده بیچاره و هی آه، هی هیهات از این بیفرهنگیها كه میبینند.
انصاف اگر صاف بنشیند پیش رویم، شرم میکنم اگر نگویم آنانی که هلهله و هیاهویشان به گاه رسیدن به وطن اسباب طنز و طعن نسل ما را فراهم میساخت، کمترین سال دوری از وطنشان گاه بیشترین سال فهم و درک ما از زیستن بود. و چه آسان به نوستالژی بربری و آبگوشت و شاهچراغ و فلکالافلاک و کل متعلقاتشان از این مرز پرگهر خندیدیم و دهکده جهانی را به رخ کشیدم و بر دریچه تنگ دیدگاه بومی آنان، بیم جاماندن در پشت درهای حقیر سردادیم.
انصاف اگر صاف بنشیند پیش رویم باز هم شرم میکنم اگر نگویم به سال نرسیده این نیمچه مهاجر پرمدعا هم پایش که به ایران رسید همان حسهای نوستالژیک، چنان مچی از او گرفت که خواب را خام کردم تا دمی برود پی کارش و بگذارد مثل همه آنانی که روزی سوژه طنزم بودهاند بروم شهر را وجب به وجب بگردم و به روی خودم هم نیاورم که این ادا و اطوارها مختص پیران دور افتاده از خاک است نه کسی که راه برایش جز هراسی بیهوده که دامنگیر میشود و دل میلرزاند، سنگلاخی ندارد تا صد قافله دل را برای همیشه چشم انتظار بگذارد.
این همه انصاف به خرج دادم اما به خرجم نرفت که هنوز خورشید از پشت کوه بیرون نزده، نزنم به شهر و هوای تهران نکنم.
خیابان دراز تختطاووس را به ناز لباس پر از چینی که مادرم میپسندد، برای قدم زدن در سحرگاهی که همه خوابند برگزیدم و برای آنکه در برابر پرسش کسانی که از خواب بیدار میشوند و جای خالیام را در خانه پرسش میکنند جوابی بیابم، مقصدم را کلهپاچهای روبروی پارک ساعی گفتم تا با دست پر برگردم و بی علامت سوال. غافل از آنکه شهر بهجای کلهپاچه، خروار خروار سوال توی تغارم میریزد و حالا چه فرقی میکند که بوی کلهپاچه هم بدهی مهم این است که تو زنی و از قضا کیفی هم به شانه آویزان نداری و این خود هزار معنا در فرهنگ لغت مردان شهر دارد. میگویی نه؟ خب امتحان کن. زن شو. روی صحبتم با کسانی نیست که این روزها برای تنبیه و تحقیر، لباس زنانه به تن مردان بدکاره شهر میپوشند. روی سخن با سادهترین مردانی است که این روزها «اندوه زنبودن» را هنوز یک طنز کهنه یا یک شعر روشنفکرانه میدانند و باز در جمعهای مردانهشان بساط همان شوخیهای معمولی برای هر زن تنهایی که از کنار پنجره باز خانه یا ماشینشان میگذرد، مهیاست. رودربایستی که نداریم. در هر اردوگاه و جایگاه فکری که باشی حتماً متلک و نگاهکهای ریز و تیزی که بر پیکره نیمی از جمعیت این کشور رژه میرود را خوب میشناسی اگر باز هم میگویی نه، خب امتحان کن. یک روز لباس زنانه بپوش تا ببینی دوستان و مریدان و مرشدان و روشنفکران شهرت نیز ناگهان رنگ عوض میکنند. زن شو و هنوز خورشید نزده بزن به خیابان، بزک لازم نیست، کسی به سرخی و زردی رویت کاری ندارد فقط زن باش، همین بس تا در امتداد یک خیابان کوچک، ناباورانه دریابی که مسئله ساده حمل نکردن کیف بر شانه هم میشود یک معمای بزرگ یعنی اینکه تو بیمقصد و منظور به خیابان آمدی و نیتت جز خدمت به مردان گرسنه شهر نیست.
یادت باشد اگر اولین «پیشنهاد بیشرمانه» را یک افغانی در میان خاک و خل یک آسمان خراش نیمهکاره به تو داد از کوره در نروی، آخر تو زن نیستی و هنوز میتوانی این خیابان دراز را تا انتها بروی. برو و ببین که انتشار فیلم تجاوز یک افغانی به دختر ایرانی تنها بهانهای است برای بالیدن به غیرت «خصوصی» مردان ایرانی. برو تا با چشم خودت ببینی که مردان اتوکشیده شهر هم به همان اندازه در برابرت هرز میشوند که کارگر محرومیتکشیده افغانی. زن باش تا ببینی در همین شهری که بیخانمانی و اجارهنشینی بیداد میکند، چنان پرو پیمان وعده بارانت میکنند که گویی همین تهران به اندازه تمام زنان شهر، «خونه خالی» دارد.
یادت باشد آنقدر مرد باشی که اگر تکرار کریه اسم اجزای تن یک زن، توسط همجنسانت حالت را بد کرد بالا نیاوری و برای امن شدن، لباس زنانهات را از تن در نیاوری. تا انتهای خیابان طاقت بیاور و به جای یک زن برو یک قابلمه کلهپاچه برای خانه بیاور. باور کن بوی کلهپاچه قابل مقایسه نیست با بوی تند دهان کسانی که نوستالژی را به لجن کشیدهاند.
صبح خنکی است. شهر پر از نگاههای هیز است. از در و دیوار شهر نگاههای هیز میماسد روی پیراهن پر چین و شکنی که مادرم دوست دارد. روزهای انتخابات است و روز زن. در و دیوار شهر پر از عکس و نگاه «نامزد»هایی است که میخواهند امنیت برای «عروس» شهر بیاورند.
شهر پر از نگاه است. پر از چشمهایی که به من خیره شدهاند و تا بنا گوش میخندند و مهربانی نثارم میکنند. هنوز نمیدانم برای ستون روزنامه از نگاههای هیز مردانی که در خیابان های شهر میخندند بنویسم یا از نگاههای تیز مردانی که بر دیوارهای شهر میخندند. تفاوت شان چیست؟ شگفتا که در این بی خانمانی هر دو وعده «خانه» می دهند و هردو نگاه چیزی را در درونم می شکند یا شاید بیهوده به این مقایسه عبث مجال دادهام ؛ مردان شهر وعده خانه می دهند!
انصاف اگر صاف بنشیند پیش رویم، شرم میکنم اگر نگویم آنانی که هلهله و هیاهویشان به گاه رسیدن به وطن اسباب طنز و طعن نسل ما را فراهم میساخت، کمترین سال دوری از وطنشان گاه بیشترین سال فهم و درک ما از زیستن بود. و چه آسان به نوستالژی بربری و آبگوشت و شاهچراغ و فلکالافلاک و کل متعلقاتشان از این مرز پرگهر خندیدیم و دهکده جهانی را به رخ کشیدم و بر دریچه تنگ دیدگاه بومی آنان، بیم جاماندن در پشت درهای حقیر سردادیم.
انصاف اگر صاف بنشیند پیش رویم باز هم شرم میکنم اگر نگویم به سال نرسیده این نیمچه مهاجر پرمدعا هم پایش که به ایران رسید همان حسهای نوستالژیک، چنان مچی از او گرفت که خواب را خام کردم تا دمی برود پی کارش و بگذارد مثل همه آنانی که روزی سوژه طنزم بودهاند بروم شهر را وجب به وجب بگردم و به روی خودم هم نیاورم که این ادا و اطوارها مختص پیران دور افتاده از خاک است نه کسی که راه برایش جز هراسی بیهوده که دامنگیر میشود و دل میلرزاند، سنگلاخی ندارد تا صد قافله دل را برای همیشه چشم انتظار بگذارد.
این همه انصاف به خرج دادم اما به خرجم نرفت که هنوز خورشید از پشت کوه بیرون نزده، نزنم به شهر و هوای تهران نکنم.
خیابان دراز تختطاووس را به ناز لباس پر از چینی که مادرم میپسندد، برای قدم زدن در سحرگاهی که همه خوابند برگزیدم و برای آنکه در برابر پرسش کسانی که از خواب بیدار میشوند و جای خالیام را در خانه پرسش میکنند جوابی بیابم، مقصدم را کلهپاچهای روبروی پارک ساعی گفتم تا با دست پر برگردم و بی علامت سوال. غافل از آنکه شهر بهجای کلهپاچه، خروار خروار سوال توی تغارم میریزد و حالا چه فرقی میکند که بوی کلهپاچه هم بدهی مهم این است که تو زنی و از قضا کیفی هم به شانه آویزان نداری و این خود هزار معنا در فرهنگ لغت مردان شهر دارد. میگویی نه؟ خب امتحان کن. زن شو. روی صحبتم با کسانی نیست که این روزها برای تنبیه و تحقیر، لباس زنانه به تن مردان بدکاره شهر میپوشند. روی سخن با سادهترین مردانی است که این روزها «اندوه زنبودن» را هنوز یک طنز کهنه یا یک شعر روشنفکرانه میدانند و باز در جمعهای مردانهشان بساط همان شوخیهای معمولی برای هر زن تنهایی که از کنار پنجره باز خانه یا ماشینشان میگذرد، مهیاست. رودربایستی که نداریم. در هر اردوگاه و جایگاه فکری که باشی حتماً متلک و نگاهکهای ریز و تیزی که بر پیکره نیمی از جمعیت این کشور رژه میرود را خوب میشناسی اگر باز هم میگویی نه، خب امتحان کن. یک روز لباس زنانه بپوش تا ببینی دوستان و مریدان و مرشدان و روشنفکران شهرت نیز ناگهان رنگ عوض میکنند. زن شو و هنوز خورشید نزده بزن به خیابان، بزک لازم نیست، کسی به سرخی و زردی رویت کاری ندارد فقط زن باش، همین بس تا در امتداد یک خیابان کوچک، ناباورانه دریابی که مسئله ساده حمل نکردن کیف بر شانه هم میشود یک معمای بزرگ یعنی اینکه تو بیمقصد و منظور به خیابان آمدی و نیتت جز خدمت به مردان گرسنه شهر نیست.
یادت باشد اگر اولین «پیشنهاد بیشرمانه» را یک افغانی در میان خاک و خل یک آسمان خراش نیمهکاره به تو داد از کوره در نروی، آخر تو زن نیستی و هنوز میتوانی این خیابان دراز را تا انتها بروی. برو و ببین که انتشار فیلم تجاوز یک افغانی به دختر ایرانی تنها بهانهای است برای بالیدن به غیرت «خصوصی» مردان ایرانی. برو تا با چشم خودت ببینی که مردان اتوکشیده شهر هم به همان اندازه در برابرت هرز میشوند که کارگر محرومیتکشیده افغانی. زن باش تا ببینی در همین شهری که بیخانمانی و اجارهنشینی بیداد میکند، چنان پرو پیمان وعده بارانت میکنند که گویی همین تهران به اندازه تمام زنان شهر، «خونه خالی» دارد.
یادت باشد آنقدر مرد باشی که اگر تکرار کریه اسم اجزای تن یک زن، توسط همجنسانت حالت را بد کرد بالا نیاوری و برای امن شدن، لباس زنانهات را از تن در نیاوری. تا انتهای خیابان طاقت بیاور و به جای یک زن برو یک قابلمه کلهپاچه برای خانه بیاور. باور کن بوی کلهپاچه قابل مقایسه نیست با بوی تند دهان کسانی که نوستالژی را به لجن کشیدهاند.
صبح خنکی است. شهر پر از نگاههای هیز است. از در و دیوار شهر نگاههای هیز میماسد روی پیراهن پر چین و شکنی که مادرم دوست دارد. روزهای انتخابات است و روز زن. در و دیوار شهر پر از عکس و نگاه «نامزد»هایی است که میخواهند امنیت برای «عروس» شهر بیاورند.
شهر پر از نگاه است. پر از چشمهایی که به من خیره شدهاند و تا بنا گوش میخندند و مهربانی نثارم میکنند. هنوز نمیدانم برای ستون روزنامه از نگاههای هیز مردانی که در خیابان های شهر میخندند بنویسم یا از نگاههای تیز مردانی که بر دیوارهای شهر میخندند. تفاوت شان چیست؟ شگفتا که در این بی خانمانی هر دو وعده «خانه» می دهند و هردو نگاه چیزی را در درونم می شکند یا شاید بیهوده به این مقایسه عبث مجال دادهام ؛ مردان شهر وعده خانه می دهند!

نظرها
درود بر شمــا و همــه میهـن دوســتان و ارادتـمندان به این سـرزمین.
نوشـته هاتان گـیرا و خـواندنی است.به امید روزی که برابری و آزادی در این سرزمین کسترش یابد.
پاینـده باد ایران.
دوسـت دارم هم میهــن.
همــواره کامروا،شـاد و تندرسـت باشی.[گل][گل][گل]
اهــورا | March 8, 2008 1:41 PM
آری هر دو گروه، پیشنهاد خانه می دهند. گروهی با نگاه های تیز و گروهی با نگاه های هیز!
و وقتی در اینجا، با زنان- که وجودشان غیرقابل انکار است- با هزار ظلم و ستم رفتار می شود، گفته های رئیس دولت نهم در دانشگاه کلمبیا در گوشم تکرار می شود که ما در ایران دگرباش نداریم و هو کشیدن تمسخرآمیز حاضران. کافی است که اقلیت باشی و نگاه تیز و هیز اکثریت هر روز به گونه ای دیگر نظاره ات کند.
بدرود!
انتخاب ما | March 8, 2008 2:44 PM
نمی گویم چه تلخ که به تلخیش عادت کردیم.وچه بد است عادت کردن وعادی شدن این که وقتی در خیابان راه میروی عمدا کر بشوی برای این که نشنوی زن بودن خود رااز دهان نامردان .
شیرین ناز | March 8, 2008 4:41 PM
سلام مسیح
فقط همین کم بود که تو بازگردی و دردها دوباره و هر روز از پیش چشمانت رژه بروند...
تو بیایی و داوطلب مصلحتی کله پاچه خریدن شوی تا یادت بیاورند اینجا زن چیز دیگری است...
اینجا دختری را که هر روز با سرویس کارخانه که از قضای روزگار پراید بود صبح به سرکار می رفت و شب باز می گشت را به هرزگی همراه با ماشین متهم کردند...
من و ما هر چه بنویسیم و بگوئیم بی فایده هست و خواهد بود چون به قول تو باید زن بود...
***
مسیح علی نژاد 8 مارس - روز جهانی زن - رو هم اینجوری سپری می کنه! کاریش نمی شه کرد، مسیحه! مسیح زن بودن در ایران انوقدر درناکه که نتونستم روزجهانیش رو به کسی تبریک بگم. شاید تسلیت گزینه خوبی باشه در این وادی...
***
مسیح اون ای میل که یادت هست؟ یکی از دلایلش همون کارگر افغانیه بود که تازه مطمئن هستم به اینترنت هیچ دسترسی و یا آشنایی نداره وگرنه...
***
با کمی تاخیر ناشی از حجم بالای کارها برشی بر جشن هسته ای رو بخونید اگه دوست داشتید
http://hakameh.blogfa.com/
***
و کلام آخر اینکه حالا که به ایران اومدی لازمه یه کم بیشتر صبوری کنی... صبور باش مسیح...صبور باش
حکمه | March 8, 2008 5:19 PM
سلام مسیح نازنین
خیلی پست قشنگی بود.
این دردهای مشترک را انگار پایانی نیست. حال آدم بد میشه...بگذریم!
رسیدن به خیر،خیلی زیاد :)
خوش بگذره
ثمین | March 8, 2008 6:12 PM
اول روز زن را به شما تبریک میگویم.دوم دست مریزاد درست زدی زیر خال.سوم این را یقین دارم اگر زنی به کژ راه رفته حتما مرد نامردی دستش توی کار بوده.
هوشنگ | March 8, 2008 6:19 PM
عجب سوغاتی ای ! به خدا به شورت و زیر پیراهن انگلیسی هم راضی بودیم، شاید شکلات و باستیلش هم مکفی بود...اما تو دست و دلباز تر از این حرف هایی ، ابر و باد و مه خورشید وجودت در پی اینند که مسیح بودنت را ثابت کنند، اثباتی که انگار پایان ندارد، همه چیزت زیر این مسیح بودن له می شود،و شاید غرور وطنت...چه گریدر بی رحمی!
اولین روزت بعد از بازگشت به وطن چه می بینی؟ "نگاه های هرز" ..آه ، خدای من، چه دست و دلباز . اولین چیزی که نظرت را جلب می کند چیست؟ "بی فرهنگی"، آه، خدای من،چه لطیف ! آن همه در غربت نه چندان غریبت، برگ سبز نوستالژی جویدی که امروز آروغش را این چنین بالا بزنی؟ آمدی و اولین چیزی که دیدی قدیمی ترین زشتی های وطن بود، چه چشمان خوش سلیقه ای! کسی تو را از نالیدن دردهای زنانه ات (که انگار خیلی جدی تر از این حرف هاست که ماهانه باشد)منع نمی کند، اما یک روز هم نمی توانستی زن بودنت را سانسور کنی؟ فقط یک روز؟ به خاطر وطن زخم خورده ات...نمی شد یک روز چرک زخم وطنت را ببینی و به رویت نیاوری؟ نمی شد در روز زن به خاطر وطنت زن نباشی؟ می دانم هشت ماه زندگی درجایی که کسی جلوی هر طوری بودنت را نمی گیرد انقدری هست که آدم را معتاد خودش کند، می دانم ترک عادت موجب مرض است، یا حداقل موجب کسالت...اما یک روز نمی شد مرفین لندنی تزریق نکنی؟ نمی شد یک روز به خاطر وطنت رعشه بگیری؟ فقط یک روز ..از فردایش باز همان مسیح می شدی. ...اما نتوانستی..برای مسیح بودنت از وطن هم شده خرج می کنی، هرچند اندک، هر چند ناپیدا. می توانستی یک روز به یمن ورودت و دیدار دوباره ات با عزیزت زشتی هایش را نادیده بگیری، اما ظاهرا از آن هایی که سلام نداده پذیرایی می طلبند..شبیه مهمان ها شده ای، مهمان هایی که وارد نشده به در و دیوار عیب می گیرند، عیب هایی که برای همه آشناست...آری، شبیه مهمان ها شده ای.
تو به آن از فرنگ برگشته ها که مهمان شده بودند می خندیدی، چه کنیم که بر هر که بخندی، روزی بتو هم به همان سبب خواهند خندید...من هم امروز به تو می خندم، با چاشنی این جمله :
این هم از مسیح !
پاسخ:
شما زحمت نوشتن از زيبايي هاي وطن را بكش . من تنها براي نداشته هاست كه مسوليت نوشتن دارم... مسوليت به به و چه چه باشد براي ديگران ..
رضا عظیمی | March 8, 2008 6:43 PM
خوشحالم که بر خلاف منفی اندیشی هایم , سالم و بی خطر از مرز وطن گذشتی و به خانه رسیدی.
با اینکه هنوز طعم بازگشت را نچشیده ام , اما خوب درک می کنم حال و هوای امروزت را.
سادگیت را دوست دارم.
دستانت پر توان
دخت شجاع ایران زمین
الهام | March 8, 2008 7:05 PM
http://uk.youtube.com/watch?v=nCOlv-8nmZk
hatman ino bebin:
man daram to adamakha mimiram
to baram az pariya ghese migi
javananeman ra che shod?
sharm bad bar in zaleman
lida | March 8, 2008 7:12 PM
ماندم در مورد زن و متن نوشتهات به عنوان مردی از مردان این بوم و بر بگویم یا از نکتهای که از ابتدا تا انتهای متن با من بود؟
تو کدام را میپسندی؟
کلهپاچه یا وعده مردان شهرمان؟
من که کلهپاچه را انتخاب میکنم ...
////
آب گوشت به راه است؟ همه چيز خوب؟
علی مهتدی | March 8, 2008 7:42 PM
VAGEAN NEMIDONAM CHI BEGAM AMA VAGEAN NEMISHE RO POST HAYE SHOMA NAZAR DAD SAKHTE RASTI BARAYE
ENTEKHABAT IRAN HASTI?
MAN KHILY DOST DASHTAM MESLE SHOMA FAGHAT 5 SATR BENEVISAM AMA NEMIDONAM BAYAD AZ CHI SHORO KONAM
ALI | March 8, 2008 9:35 PM
مسیح جان،
نوشته ات حدیث دل تمامی زنان است. بارها و بارها نگاه های سنگین را تجربه کرده ایم فقط به جرم اینکه زن هستیم.
الهام | March 8, 2008 10:32 PM
سلام مسيح جان. خيلي خوشحالم از اينكه برگشتي... خب اينجا معلومه كه هيچي عوض نشده . هنوز هر چي بپوشي و هر جور بگردي بعضي از مردا دوست دارن بهت متلك بندازن و يه فكر ديگه در موردت بكنن ... خب انگار اينجا سرگرمي بزرگتر از زنا نيست چون هر چي بهشون بگن و هركار بكنن هيچكي صداش درنمياد و اگرم دربياد به گوش كسي نمي رسه..
هيچي عوض نشده عزيزم... خوش اومدي :)
هديه | March 8, 2008 10:38 PM
با درود
از اینکه امدی و سالم هم رسیدی خدا را سپاس و چشم خانواده ات روشن
گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
پارادوکس ما ایرانی ها؟
شاد و مقاوم
یا حق
ابراهیم | March 8, 2008 11:06 PM
عجب!پس رسيديد تهران و در فرودگاه دستگير نشدي!!!
مانده ام علت ماهها شانتاژ كردن ،اتهام زدن هاي متنوع،آسمان ريسمان بافتن،افه هاي بادكنكي ،بال بال زدن هاي ساختگي ،خود بزرگ بيني ، نواختن آهنگ هاي هيجاني در بلاد فرنگ و خوش رقصي برخي دوستان وبلاگي چه بود؟حتما جوگير شده بودي.
نتيجه مي گيريم:
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي.
قدم زدن در وادي سياست و ژست سياسي گرفتن و بلند پروازي در اين فضا نيز كاركشتگي مي خواهد.
نه هر که سر بتراشد قلندری داند.
جالب است نيست؟
و جالبتر اين كه از شما هم يك مطلب ديديم كه مستقيم به دولت احمدي نژاد گير نداده ايد و اين موضوع را متوجه آن ندانسته ايد گرچه ...
ياحق
پاسخ:
پاسخ را از آقاي شريعتمداري كيهان بپرسيد ما كه نوشتيم نمي ترسيم و اين آسمان ريسمان ها بادكنكي است برادر آنها باور نكردن.
يا حق.
حسن | March 8, 2008 11:36 PM
نمیدونم شاید زمانی نه چندان دور من هم جزو وصف تو از مردان سرزمینم قرار می گرفتم...راستی اینجا توی مونترال هم زیاد دیدم که مردها به زنان خیره شوند و یا حتی تیکه پرانی هم بکنند. دیگر باور نمی کنم که این فقط مختص تهران است. البته شاید کمتر بودنش به این خاطر است که...خودت میدانی...بهتر از من...
reza | March 9, 2008 3:27 AM
به بهانه تکفیر سروش به روزم ...
فاطمه شمس | March 9, 2008 3:37 AM
نكته جالب قضيه اينجاست كه "هيزها" بهتر ميتوانند به اين وعده خود وفا كنند....
سياوش | March 9, 2008 6:23 AM
او ل اجازه بدهيد تبريكبگويم به شما براي كاري كه بالاخره انجامش داديد بدون نتيجه گيري و شمارش آرا
دوم
باران مي باريد
ظرف هايمان همه پنهان
دريغ از يك هلهله ،يك فرياد
*****
در باديه
به قربانگاه مي رويم
با فغان و فرياد
به نياز
قطره اي آب
__________
باز هم اجازه بدهيد با هم مردانه ..نه ..زنانه ..نه كمي معقولانه در مورد اين مطلبتان صحبت كنيم و در همين آغاز بگويم (جنگ اول ...)با دو پاراگراف آخر بحثي ندارم اما در مورد نگاه هاي هيز مردانه كه نه حكايت امروز و ديروز است كه حكايت ازآدم و حوااست و گويا اينطور كه روايتي است مشكل مسيح هم بوددر بالاي صليب
و در آخر يك سوال دارم
عزيز جان آيا فكر مي كنيد نگاه ها در اين مدتي كه نبوديد تغيير كرده اند و يا شما در اين مدت..نگاه تان تغيير كرده است
"آدم پاش كه به وطن مي رسد ....."
جالب است هردو وعده خانه مي دهند يكي براي يك شب و ديگري براي حداقل يك راي
بامداد اميد | March 9, 2008 11:48 AM
برای اینکه با تمام وجودم آنچه را نوشته بودی درک کنم هیچ تلاشی لازم نبود
ماکوان | March 9, 2008 11:56 AM
نفست همیشه گرم ...پاینده باشی که اینچنین ظریف و زیبا ،درد زن بودن مارا به همگان می نمایانی...
مهرآئین | March 9, 2008 12:18 PM
به وطن عزيزمان خوش آمدي،به قول خودت كاش همه ي روزنامه نگاران خارج از كشور را با خودت مي آوردي؛من هم انگليسي ها را ديدم اما نه مردمان عاديشان را بلكه تفنگ به دستان كوچ كرده از وطنشان را از آن طرف اروند رود و خليج فارس،در فاو قدم مي زدند و ما هم با دوربين آنها را مي پايديم تا ببينيم اين روبهان پير سياست كه مي گويند از نزديك چه شمايلي دارنداما باور كن آنها را مثل همه ي اطرافيانم و مردم ديگر ديدم نمي دانم اين برج عاج كه مي گويند چيست ؟ما كه چيزي نديديم.
حميد | March 9, 2008 12:27 PM
از اندوه زن بودن می گویی مسیح. از هیز بودن مردان شهر. از *مردان شهر* می گویی اما از *شهر* نمی گویی دوست من. شهری که مردان و زنان با هم ساخته اندشش با همه ی فرهنگش و روابطش و نگاههایش و احساسات بیمارش.
خطای دید است اگر از اندوه زن بودن بگویی و هیولایی به اسم مرد بودن. خیالت راحت باشد که آن خانه هایی که پیشنهادش را به تو می دهند به راحتی پر می شود از همین زنانی که تو اندوهشان را تقدیس می کنی. همان زنانی که به هیچ وجه نمی توانی از ظاهرشان بشناسیشان و کافی است با یک ماشین در خیابانها برانی تا ببینی با چه سرعتی سوار ماشینت می شوند و از سادگی صورتشان گاهی چهارشاخ می مانی که همچین زنی هم می شود...؟
پسربچه از همان نوجوانی وقتی می بیند روی عشق معصومش عالم و آدم خوابیده اند به زمین و زمان بدبین می شود. اینجا اصلا حرف از حسن ظن زدن واقعا خنده دار است. شهر ما پر از زنانی است که به راحتی توی مشت هر مرد ک... ناشوری جای می گیرند و هر کاری که مردها بخواهند با آنها می شود و بعد هم به راحتی دور انداختن دستمال کاغذی دور انداخته می شوند و عین خیالشان هم نیست وجهه ی هر زن بی کیف و با کیفی را خراب کرده اند. خطاهای احمقانه و زودهنگام زنان ماست که باعث به وجود آمدن این شهر فاضلاب شده است. بسیار دیده ای و دیده ایم.
اینست که پسرک از خود زن یاد می گیرد که هرزه باشد و سنگدل. زنی که گاهی مادرش است ، گاهی خواهرش است و گاهی عشقش.
این جمله را برای دخترک خامی که فاحشگی را تقدیس می کرد و مردان هرزه را تقبیح گفتم که *زن فاحشه و مرد هرزه دو روی یک سکه اند* که بودنشان به بودن هم محتاج است. این وسط مردهایی که به چیزی در زندگیشان علیرغم جذابیتی که هرزگی دارد مقیدند ، متهم به حماقت ، سادگی و بچه گی می شوند و زنانی ( که از نظر ظاهر فرقی با فاحشه ها ندارند ، این روزها همه شبیه همند) که می خواهند به نیروی قدرتمند فاحشگی در درونشان غلبه کنند و پاک زندگی کنند ، زجر می کشند و به ذهن و روح و احساسشان تجاوز می شود و این تقصیر مردان شهر نیست. تقصیر شهر است. شهری که زنان و مردان با هم در آن زندگی می کنند.
مرد بودن هم اندوه فراوان دارد. چه جوانمرد بمانی و چه نمانی.
wolf | March 9, 2008 1:24 PM
خوش آمدی:)
سربزن به روزم.
wolf | March 9, 2008 1:25 PM
مسئولیت؟ در بکار بردن مکرر این کلمه اطمینان تام داری؟ مطمئنی این کلمه نقابت نشده ؟ اتفاقا نقاب قشنگیست.. آدم را خیلی سطح بالا نشان می دهد، شاید هم متفاوت !
و اما نداشته ها...نداشته های خودت یا نداشته های وطنت؟ یعنی انقدر دلسوز وطنی که از اولین لحظاتی که پایت را بر روی خاکش نهادی شروع کردی به غمخواری برای نداشته هایش؟ یعنی تا این حد یک لحظه هم برای وطن پرستی ات off time قائل نمی شوی؟
خودت را با این جمله های شیک و اتو کشیده بزک نکن، وطن پرستان از هفت فرسخی قابل تشخیصند، آنان را سرمه کشی های روشنفکرمابانه نیاز نیست !
رضا عظیمی | March 9, 2008 1:29 PM
گلکم،دلکم!یه زنگ به من بزن .دلم شدیدا لرزید این دو روز که موبایل محسن خاموش و هیچ خبری ازت ندارم. خدا رو شکر که اینجا ÷ست گذاشتی و فهمیدم خوبی.با شاه ÷سرت خوش باش عزیز دلم و به وطن خوش اومدی هر چند که روز اول حالتو گرفتن.
سودابه | March 9, 2008 2:12 PM
سلام مسیح جان
یک لحظه فکر کردم اگه یه مرد همین کار رو کنه و لباس زنانه می پوشید بعد از اون روز می تونست به روی دوستان و همکاران مردش نگاهی کنه و بالا نیاره؟
مهربانو | March 9, 2008 2:39 PM
سلام! برگشتی؟ رسیدن بخیر. مشکلی که برایت پیش نیامد؟ از جانب دوستان !!! راستی تو نوشته ات نگفتی دلت برای شمال تنگ شده یا نه کلا بچه تهرون شدی؟!
پاسخ:
از آن سوال ها بود برادر. شمال هستم
آرش | March 9, 2008 2:57 PM
" بسمه تعالي"
انجمن حرفه اي متفكران و محققان برگزار مي كند:
اولين همايش " مبارزه انديشي در مكتب عاشورا " بررسي انديشه هاي خدا آسا
مكان : دانشگاه تهران- خيابان 16 آذر – باشگاه كاركنان تالار بعثت
زمان : 22/12/86 از ساعت 16 الي 19
انجمن حرفه اي متفكران و محققان | March 9, 2008 3:13 PM
خیلی زیبابود
سرشار از واقعیت!
ایمان | March 9, 2008 4:24 PM
salam
vaghen ziba neveshteh boodi. hese nostalgiha va anchizi keh to az farari hasti vaghean ziba bood. omidvaram hamisheh movafagh bashi.
eradatmand
Pesarak fozoul
Pesarak-e-fozoul | March 9, 2008 4:40 PM
سلام
نه از اون سلامایی که به اکراه در انتضار پاسخ می شینی ! که از اون سلامایی که کلی توش آرزوی سلامتی و خوشی اونم نه به هر کسی بلکه به تازه رسیده از سفری دور !
بازم سلام
بازم خوش آمد گویی
بازم چشم روشنی
گفتی به اندازه یک طول خیابان زن بشیم منم هم می گیم چشم ! ولی قبلش خواهش می کنم تو اندازه یک طول خیابان مرد شو ! واسه تو مرد شدن خیلی راحت تر از زن شدن برای منه ! ولی تو این چند قدم که هیچ تیکه نا مربوط از ایرانی و افغانی ، شیک و ژولیده ، بقال و روشنفکر نمی شنوی ، چون هزار تا تیکه دیگه دنبالتن ، تیکه های درشتی مثل قیمت یک سقف ، یک مثقال گوش ، یک قرص نان و از همه اینا بدتر خونوادت که می گن هیچ ایرادی نداره ، لباسامون هنوز نو ، آدم که هر روز لباس نمی خره ، تیکه هایی مثل نگاه برق آلود کودک نازنینت به زرق برق مغازه ها تو این روزا ، تیکه هایی مثل اینکه تا بچه ای دوست داری بزرگ بشی و هر چه نداری به دست بیاری ولی هنوز بزرگ نشده در به در دنبال حضرت ازرائیل می گردی !
مسیح جان اگه چه زنان کشورم هم این تیکه ها را می شناسند ولی هیچکی اندازه مرد زیر این تیکه ها خورد نمیشه ، مطمئنم وقتی به انتهای خیابان برسی نه زنی دیدی و نه مردی که بهش تیکه بندازی و چه برسه که دعوت به خراباتش کنی !
مسیح جان ، من و خیلی دیگه از مردای همین کشور اگر کل تهرانم قدم بزنیم ، حتی اگر بدکاره زنی هم جلومان سبز بشه نه می بینن و نه می فهمن !
پاسخ:
گفتني ها كم نيست...ما نگفتيم...
دوست عزيز.
شهرام | March 9, 2008 6:33 PM
دلم تنگ شده آوازه خوان دوره گرد کجایی پس تو؟
پاسخ:
قمي كلا
مریم مسیح | March 9, 2008 7:39 PM
سلام مسيح جان
تو نظر بالايم اشتباهي نوشتم
مي خواستم بگم براي انتخابات تهران هستي يا شهر خودتون؟
///
شايد تهران
علي | March 9, 2008 7:55 PM
دیده ام آنچه می گویی و گفته ای....
دیده ام چون پرسپولیس فیلم هایی را...
مسیح جان اما.....
نمی گویم خواهر و برادر در یک خانه که عادلانه نیست. اما درد من و ما نادانی من است نه مشکل ما کاش می شد درد من با خود من حل شودکه به ما نرسد.
کا مشکل ما با خود ما حل می شد که از حدود داخل، خارج نشود. کاش......
دهشت | March 9, 2008 10:21 PM
وقتی با کسی که عزیزی را از دست داده روبرو می شوم، همه جملات رایج در تسلا دادن در نظرم بی ارزش می نماید و تنها به گفتن "متاسفم!" بسنده می کنم.
به عنوان یک مرد "متاسفم!"
آرش سلیمی | March 9, 2008 10:40 PM
زن هستم و همه ی اینها را با تک تک سلول هایم لمس می کنم .
خوش آمدی ، هر چند بشدت نگرانتم ...
امیدوارم سفر خوبی داشته باشی. و دلتنگی هایت از دوری تمام شود ...
عطیه وحیدمنش | March 9, 2008 11:29 PM
به پاسخ مبهم شما پي نبردم.
از آقاي شريعتمداري بپرسيد يعني چه؟چه ربطي دارد؟
با اتهامات واهي به اين و آن براي خود غول ذهني مي سازيد و بعد از آن نمي ترسيد.
جالبتر اينكه پاسخ هاي انحرافي نيز مي دهيد كه خود را تبرئه كنيد.من پاسخ نخواسته بودم چون كساني كه مطالب شما و در پي آن اظهارنظرهاي ديگران را مي خوانند موضوع برايشان كامل روشن مي شود.
نيم نگاهي دوباره به مطالب گذشته و "اي ميل ها" بيندازيد آن موقع روشن خواهيد شد كه هدف شما يك جريان سازي كذب براي كمك به صاحبان كمك هاي(احت"مالي") به شماست.
در وراي همه اينها شما آنقدر فعاليت هاي تان را خارج از چارچوب مي ديديد كه براي خود
حكم صادر كرده بوديد و هيئت منصفه تان هم چند بلاگر و وبلاگ خوان بودند.آيا غير ازاين است ؟
ياحق
پاسخ:
برادر خوبم ممنونم از سوال و پيگيري ات كه لحن اش چندان دل ازار نيست اما اين چه آزاريست كه وقتي كيهان و يالثارات و ايران و باقي سايت ها براي يك خبرنگار در همين چند ماه آن همه شاخ و شانه كشيدند شما هيچ نگفتيد و ما يك بار هيات منصفه تشكيل داديم كه بگيم نمي ترسيم شما دلخور شديد؟ يعني به شما يك نشريه در در دارغوز آباد يك اتهام كوچك بزند و اصلا هم نگويد كه با رابطين سازمان سيا و سازمان اطلاعات اروپا و چه و چه ارتباط داريد شما تا شش ماه نمي رويد يك گوشه و از سايه خودتان هم در نمي رويد؟
من انقدر اتهام در همين چند ماه بر پيشاني ام نشست كه شايد داغم و هنوز نمي فهمم اما شما چرا هنوز نمي فهميد كه من و شما با هم برادريم و امثال شريعتمداري يا كروبي در درجه دوم است كه مي شوند نقطه اتكاي ما براي" اصلاح "و اصولي كردن امورات زندگي ما در اين مملكتي كه امثال من و تو را به اين آساني مي اندازند به جان هم؟
كدام كمك مالي؟ كدام غول؟...مي بيني چه با حوصله جوابت را مي دهم ولي چهل و هشت خبري كه جميع رسانه هاي راست و اصولگرا برايم در طول هفت سال كار خبري نوشته اند را ريخته ام در انباري و به يك يا دو تايشان جواب داده ام كه همان را هم تو تاب نياورده اي.
يا حق.
حسن | March 10, 2008 12:30 AM
:be razaa azimi
aghaaye mohtaram, taa key mikhaay este'daade binazuret ro dar bayaane jomalaate naghz tooye soorate mokhaatabaaii ke mosallaman mokhaatabe masihan ( na jenaabe shomaa ) tof koni?? shomaa mesle inke az khoondane mataalebe masih faghat asabi o naarahat mish! doostaane behet pishnahaad mikonam dige nakhoon baraadare man, nakhoon. baaz ham migam ( ghabl tar ham tosiye karde boodam ) ke mokhaatab haaye khodet ro peidaa kon, be gomaanam kheili behtar baashe
پاسخ:
ندا اين چه لحن خشونت طلبانه ايست. بگويم شغلي برايت در....دست و پا كنند خواهر.
neda | March 10, 2008 12:37 AM
سالادنامه
سالاد دوست | March 10, 2008 1:03 AM
مسیح - حرف دل ما را می زنی. و چه خوب می گویی از چشمان دریده مردانی که اگر لباس دراز پرچین که سهل است پنجاه لایه سیاه هم بپوشی باز هم در ذهن کثیفشان آن جه را که در ذهن دارند می بینند. بی خود نیست که به محض اشاره به عقده های جنسی اشان و رو کردن درون ذلیلشان دهان به پرخاش می گشایند و با وقاحتی که خاص خودشان است می خواهند که نگویی.
پژواک | March 10, 2008 2:40 AM
سلام
چیتی هستی خواخر
خانم یکی از دوستان حزب اللهی که تو لندن زندگی میکرد میگفت : من از صبح که برم تو لندن بگردم آقام یه ذره نگران نمیشه و من که بنا به گفته آقایان که می گفتن :
تو اروپا از صبح ناشتا شروع میکنن به فسق و فحشا باور نمیکردم و من تو ایران اسلامی وقتی خواهرم می خواد بره بیرون تنم میلرزه که نکنه فردا یه بلوتوث بره دستم که ......
علی | March 10, 2008 10:03 AM
سلام
....واقعيت تلخي بود...من در آخرين پستم يه جورايي به اين مطلب اشاره كردم..هر دو مي دانيم چه مي گوييم اما با زباني متفاوت كه البته زبان قلم شما شيواتر و رسا تر است....
غريبه اي نام آشنا | March 10, 2008 10:05 AM
سلام علیکم
فرا رسیدن ایام مبارک ماه ربیع الاول بر شما و خانواده گرامی تبریک و تهنیت باد.
یا علی و التماس دعا
[گل]
دل شدگان | March 10, 2008 10:07 AM
مسیح جان مگر نمیدانی تقصیر تو بوده ! تو باید خودت را در کیسه ای میکردی تا مردان متوجه وجود یک زن نشوند و تحریک نشوند . خودم از دهن قاضی مرتضوی توی تلویزیون شنیدم که می گفت این خانمها( منظورم کسانی است که بهشان تجاوز شده بود) بد لباس بوده اند و اگر اینطور نبود هیچوقت این اتفاق برایشان نمی افتاد و اینگونه مجوز تجاوز به مردان هیز و متجاوز را صادر کرد!!!!
وقتی که قاضی در ایران اینگونه بفهمد و باشد بقیه چه انتظاری هست که با نگاهشان هم که شده به ما تجاوز نکنند؟
بیتا یاری - فریاد | March 10, 2008 11:12 AM
اگر شما نیز رای نمی دهید
بنر حمایت از تحریم انتخابات را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهید
در سایت خود با کلمه انتخابات به سایت تحریم لینک دهید
http://www.tahrim.com
انتخابات | March 10, 2008 12:39 PM
رسیدن به خیر همشهری
متاسفم!!!
جواد بیژنی | March 10, 2008 2:23 PM
سلام
تلخ نوشتی اما همه می دانیم که عین واقعیت است.
در سرزمینی که زن و مادر و خواهر حرمتی داشت به کجا رسیده ایم.
سرزمین ما به گونه ای شده است که برای زن 60 ساله هم ترمز می کنند تا سوار نمایند .
هه!!! چه تلخ
محسن | March 10, 2008 2:25 PM
http://uk.youtube.com/watch?v=nCOlv-8nmZk
to khod hadis mofasal bekhan az in mojmal
me | March 10, 2008 8:01 PM
صفحه ات خيلي سنگين شده...يه فکري براش بکن.
عکسهات کم شدن...براي فهم مطلب خوبه که عکس را از ياد نبري.
قلمت را واقعا ميسايم.
حقاني | March 10, 2008 8:35 PM
سلام..خوش آمدی
یک سرداری بود که زنهای گمراه را بازداشت میکرد و بعد راسا" از سر انساندوستی!!!به ارشاد آنها میپرداخت در خانه ای امن با هزینه خودش ..اینها همه از سر حس وظیفه شناسی بوده اما!!!مردم عادی هم لاجرم به حاکماشون نگاه میکنند...فعلا زر و زور و تزویر حاکمه..زر و زور با حودش پیشنهاد بیشرمانه میاره و تزویر پست و مقام...جمع این هر سه ببین چه بلایی سر مرد و زن میاره
saman--سامان | March 10, 2008 9:14 PM
شگفتا که در این بی خانمانی هر دو وعده «خانه» می دهند و هردو نگاه چیزی را در درونم می شکند یا شاید بیهوده به این مقایسه عبث مجال دادهام ؛ مردان شهر وعده خانه می دهند!
تنها نیک بختی ام این است که جنسیتم مرد نیست.
لاله | March 10, 2008 10:26 PM
تا زمانی که ترس از بی آبرویی مانع از ایستادن یک زن در برابر اینچنین نگاه هایی است اوضاع همین است و همین.
بار ها این جمله رو گفتم : خداوند تغییر نمی دهد آنچه در قومی است مگر آنکه تغییر دهند آنچه در خودشان است...
چه توقع داری از مردی که کار هر روزه اش این بوده و هیچ اعتراضی ندیده. شرمی نیست.
یه جورایی شدیم مثل اعراب دوران جاهلیت!
مونا | March 11, 2008 1:52 AM
خوشحالم که زن زاده نشده ام
نه از این جهت که مردان را برتر از زنان می دانم
نه به خدا نه از این جهت نیست
از این جهت می گویم که نگاه های هرز رو بر خودم تحمل نمی کنم
از این جهت که حقیرترین افراد این مرز و بوم اریایی خود را بالاتر از من نمی دانند و من را با بی رحمی تمام به زمین نمی کوبند.
اری من هم ردیف حقیرترین افراد این مملکتم و به خود می بالم.
به امید برابری زن و مرد
شاهرخ | March 11, 2008 6:37 AM
سلام
ممنون از لطف شما...
من با اجازتون لينك دادم..اينجوري راحت تر مي تونم به وبنوشته هاتون سر بزنم...
موفق باشيد.
غريبه اي نام آشنا | March 11, 2008 8:10 AM
گاهی در این جامعه آدم از مرد بودنش خجالت زده می شود با این همه نامردی!
متتی | March 11, 2008 8:45 AM
چه غزل
چه سپيد
چه ترانه
فرقي نمي كند
اين همه بهانه ست
براي گفتن "بي تو دلتنگم"
هرروز مي آيم و مي خوانم دوباره و دو باره بار اول نوشتم با دو پاراگراف آخر كاري ندارم ولي اين بار مي خواهم از آنجا شروع كنم هرچند نميدانم اين همه مانند پايان دادن به سفر از پيش تعيين شده و آماده است يا كه يك نظر سنجي دوستانه...
نوشته ايد"هنوز نمیدانم برای ستون روزنامه از نگاههای هیز مردانی که در خیابان های شهر میخندند بنویسم یا از نگاههای تیز مردانی که بر دیوارهای شهر مي خندند"
مي گويم نگاه هاي هيز مردانه را كه نه بحث امروز و ديروز است و نه جاي شك و ترديد كه مجوزش را پير و پيغمبر هم داده اند (حداقل براي يك نگاه و اگر بيشتر بعلاوه يك خطبه) و جاي بحث ديگري دارد...اما نگاه هاي روي ديوار كاش اين همه ضرب انگشتان (بر روي كي برد )را صرف آن كنيد البته اميدوارم پيش از مرگ سهراب كه بعد از آن خود به خود نگاه ها از خاطر ديوارها با زحمت كارگران شهرداري زدوده خواهند شد و به سطل...سرازير
بامداد اميد | March 11, 2008 8:52 AM
mishe axe pesaret ro bezari bebinim? ghalame khoobi dari, faghat movazeb bash tanabe dar ro nabandi be ghalamet
...
ahmad khan | March 11, 2008 4:57 PM
وقتي باد از ميان تونل بگذرد توفان مي شود
مسئله اي كوچك !و پيش پا افتاده! و...را انداخته ايد روي داو و مي بينيد كه چه سر درد دلهايي را گشود ...اما سوال و مسئله من..
شنيده بودم دراقتصادمبحثي است كه رابطه در آمد و هزينه هاي خانوار را يررسي مي كند و نظري است كه مي گويد خانوارها ابتدا هزينه اي ضروري تر را مثلا مسكن -تغذيه-پوشاك...و در آخر اگر بماند تفريح و سرگرمي و تقريبا اين نظر اثبات شده است جز معدود استثناهايي
و سوال من اين است آيا شما فكر ميكنيد در اين يك سالي كه شما نبوديد و وقتي آمديد چيزي تازه (يك اتفاق تفريحي!تازه)را مشاهده كرده ايد آيا مي تواند به دليل افزايش در آمدها و رفتن پول نفت بر سر سفره ها باشد
بگذاريد جوك قديمي اي را براي زدودن تلخي بعضي نگاه ها برايتان بنويسم اگر لازم ديديد حذفش كنيد با خيال راحت
روزي از يكي از هنرپيشه هاي زن -معروف و زيباي امريكايي در مورد سفرش به مسكو(قديم) سوال كردن و عجيبترين چيزي كه در آنجا ديده بود ..گفت ..واقعا عجيب بود من اگر بي هيچ پوششي و فقط با يك جفت كفش زيبا در خيابان ها قدم ميزدم مطمئن هستم همه به كفشهايم نگاه مي كردند نه به خودم..
ياشار | March 11, 2008 5:15 PM
سلام مرا نميشناسي.
روزگاري كه هنوز كاري سياسي نميكردي يا خبرنگار نبودي سردبير سياسي ايسنا بودم. قبل از آن هم آلوده سياست بودهام. بيش از 5 يا 6 سال است كه سكوت كردهام سرم در لاك خودم فرو رفته بود. روزي كه مسعود حيدري خواست ايلنا را راه بياندازيم جواب منفي دادم و فقط گفتم كه در كارهاي فني كه آنوقت همه برنامهنويسان جواب رد يا هزينه بالا داده بودند كمكت ميكنم آن روزها كه داستان مجلس را داشتي ميشناختمت دورادور. نميدانم چه شده است هوس شكستن سكوت به سر زده است مرا؟. بيشتر فعلا مزاحم نميشوم.
كمتر از يكماه است كه وبلاگم را راه انداخته ام و در حال حاضر با اين مطلب جديد به روز شده ام
تاريخ اصلاحطلبان براي بار دوم است كه تكرار ميشود
بگذاريد نقطه آغاز اصلاحطلبان نقطه به ثمر نشستن فعاليتهاي اصولگرايان باشد
اصلاحات هم مثل انقلاب جنين نارسي بود كه براي به دنيا آمدن عجله داشت
اصلاحطلبان كه شعارشان آزادي و راهبردشان جامعه مدني بود بنگرند كه شعارشان را چند بار و در پاي چند چيز قرباني كردند
پاسخ:
خوش آمدی دوست خوب.
ابراهيم عباسي | March 11, 2008 6:38 PM
درود دخت آزاده ایرانی
شرمم آمد از مرد بودن خویش ،نفرین بر آن چشمان ناپاکی که به چشم هرزه به زنان پاک ایرانی می نگرند.فراموش نکنیم که این مردان زاده فرهنگی هستند که سردمدارانش برای حفظ پاکی جامعه زنان را به بند می کشند و زنجیر می زنند تا ایمان سست این مردان ناپاک به هرزگی نرود. به راستی چه بوده ایم و چه شده ایم. موقعی غیرت حفظ زنان و مهین از دشمنان ناپاک بود امروزه غیرت مبارزه با آزادی زنان برای مردان هرزه ای که ایمانشان با یک شاخه مو به باد می رود. مسیح جان باور داشته باش که تمام مردان به مانند آن کسانی که تو از انها یاد کردی نیستند و از دیدن اینگونه مردانی که همه کس را به چشم هرزه می بیند ناراحت و اندوهگین می شوند. بشود که همه نیک بیاندیشم ،نیک بگویم و به نیکی عمل کنیم.
مهر | March 11, 2008 11:31 PM
كور شوم گر بار دگر بور شوم
" هنوز نمیدانم برای ستون روزنامه از نگاههای ..."
چه شد عزيزتصميم
..تاج خار و افتخار
يا كه
آزاد و يله
اما هار و خوار
از سفر برگشته | March 12, 2008 9:39 AM
سلام عزیز
مطلب شما در ویژه نامه نوروزی اعتماد ملی جالب بود. سپاس
ابوالحسن گنخکی | March 12, 2008 1:38 PM
خوب وقتي همهي ايران رو توي جگركي خلاصه كنيد بايد اين نوع تفاسير سخيف رو ارائه بديد!!!
ميم نقطه | March 12, 2008 2:44 PM
آيا دستگيري رييس مبارزه با مفاسد تهران ...صحت دارد ..انگار او هم جز دسته اول بود نه دوم ....
ياشار | March 12, 2008 3:02 PM
من از اين شهر شرم دارم .
علي ايران نژاد | March 12, 2008 3:31 PM
سلام مسیح
آب و هوای قمی کلا چطوره؟!!
یه مطلب نوشتم و گذاشتم« له شدن زیر چرخ های بی اعتنایی» ...
البته مخصوص شیرازی هاست ولی اگه دوست داشتید یه سر بزنید...
***
مطلب یادت نره! تا شنبه
حکمه | March 12, 2008 6:37 PM
سلام و درود بر تو
خوش آمدي به وطن
مسيح جان متاسفانه غيرت و مردانگي و منش ايراني با مشكلات و حملاتي كه از جانب جامعه و حكومت به مردم وارد ميشود در حال از بين رفتن است. اين موردي هم كه تو اشاره كردي از همين مسئله ناشي مميشود.
مگر تو از اتفاقي كه براي صدمه ديدگان تصادف ماشين حمل پول اتفاق افتاد خبر نداري؟
محسن | March 13, 2008 1:54 AM
با درود و سلام
بقول سهراب: چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ
-------
شاد باشی گرامی
نادر | March 13, 2008 8:15 AM
کیه که این ها رو ندونه؟
کدوم یکی از ما زن ها هست که براش این مسائل پیش نیومده باشه، کدوم یکی از ما برامون پیش اومده که حتی در طی یک روز هم که شده با این صحنه ها مواجه نشده باشیم؟
این یعنی چی؟ این یعنی این که مردان ما خیلی بیشتر از اونچه به نظر می رسه ....
حساب دو دوتا چهارتاست و معادله یک مجهولی خیلی خیلی ساده!
کاش حداقل اونقدر آدم بودند که با این شرایط باز هم دم از غیرت برای اهل خونه خودشون نزنند!
چه می شه کرد جز دیدن و تحمل!
رز | March 13, 2008 9:40 AM
آه ز دل بيرحم عقاب
واي ز اشك مادر خرگوشك
....
حكايت من و اينجا شده است حكايت ...
در روزنامه مي خواني فلان شخصيت مهم مرده است سريع از آن مي گذري كه به مردن فكر نكني ...مي خواني قطاري از خط خارج شد و چندين نفر كشته و زخمي..لب بالا مي اندازي و از آن ميگذري ...در اخبار مي شنوي هواپيمايي سقوط كرد و 300 كشته يك نچ نچ ميكني و مي گذرد ...مي شنوي طوفان ..زلزله ...و مي گويي قربان قدرت خدا برم ...اما مي شنوي كه پيرمرد راننده تاكسي كه ديروز سوار ماشين او شده اي و سلام ..عليكتان هم كمي دوستان شده بود سكته كرده است ...واي كه چه غمي به دلت راه مي يابد..كه اي بيچاره ..اي بدبخت خانواده اش ..عجب آدم خوبي بود ...گناه داشت بيچاره چه قدر شاد و اميد وار بود...
و حالا شده است حكايت من و يك روز up dateنشدن اينجا و چه فكر ها كه هي مي آيد ..هي مي گذرد
و اين به خاطر اندك سلام عليك ايجاد شده است و بي تعارف بگويم تا قبل از اينجا هيچ اطلاعي از تاج خاري كه بر سر گذاشته ايد هم خبر نداشتم
اميدوارم هميشه قلم در دستانتان هم چون گذشته در چرخش باشد
به فكر بيچاره!! مادر خرگوشك!!!! هم باشيد لطفا
بامداد اميد | March 13, 2008 10:18 AM
سلام
متن سنگینی بود.
بدرود
طالب مؤذنی | March 13, 2008 1:00 PM
salam boro hamin alan e-mailet ro check. montazere javab hastam. forie.
bache lavason | March 13, 2008 1:02 PM
امیدوارم این وضعیت اسفبار رو به نام مردان ایرانی نذارین که این یه معضل اجتماعیه& نه به خاطر جنس خراب مردان ایرانی. چون زیاد دیدم زنانی رو که از فرط دویدن دنبال حقوق زنان به مرد ستیزی افتادند!
سهراب | March 13, 2008 3:06 PM
می خواستم بدانم نحوه اعلام برندگان مسابقه قلم چطوری انجام می شود؟ آیا آنها را در وب سایت شخصی خودتان نیز اعلام می کنید. سپاسگذار می شوم اگه جوابم را همین جا بدهید.
شاد و پیروز باشید
pasokh:
haminja elam mishavad va dar rooznameh ham .
آناهیتا | March 13, 2008 4:45 PM
درود برشما
خیلی اتفاقی بلاگ شما رو دیدم
خیلی اتفاقی یادم افتاد که دیگه نمیتونم کتاب شما رو بفروشم خیلی اتفاقی یادم اومد ده تا از کتابتونو توی انبار دارم.خیلی اتفاقی یادم اومد که چقدر کتابتونو دوست داشتم.خیلی اتفاقی یادم اومد که دیگه روزنامه نمیخرم که مطلب شما رو بخونم
خیلی اتفاقی یادم اومد که از آقای کروبی بدم میاد.
خیلی اتفاقی...
علیرضا | March 13, 2008 8:14 PM
به چی می خوای اعتراض کنی مسیح عزیز؟تمام مصلحان اجتماعی از زمان ظهور آدم بر روی زمین نتونستن این مشکل رو حل کنن و پیامبرها حتی به فکرش هم نیافتادن!برای اصلاح هر دو دسته ای که نام بردید تنها یک راه وجود داره انقراض نسل بشر و آفرینشی دیگر (حتی نثر دندون شکن شما هم جواب نمیده)
هما | March 14, 2008 1:14 AM
متشکرم از حضور پر صفاتان .
علی | March 14, 2008 3:51 AM
...سلام ..نتايج ياد قلم انگار از ياد رفت...؟
پاسخ"
نه عزيز ! نتايج مسابقه ياد قلم بعد از تعطيلات عيد اعلام مي شود
فرجام كمانه | March 14, 2008 1:21 PM
پس بالاخره برگشتی جوجه اردک زشت.. روبراهی؟ :*
pasokh:
roobeh raham aziz.
کنج | March 14, 2008 8:01 PM
مسيح تو ديگه كي هستي بابا ؟ اومدي ايران و يه سر نمياي روزنامه ؟ حالا جاش هست كه فحشت بدم يا نه ؟ بابا يه سر بيا تحريريه. دلم تنگ شده برات رواني : )
امدم نبودی عزیز.
تلفنم رو از پوراستاد بگیر من گمم این روزها. ببینمت.
فهيمه | March 15, 2008 12:56 AM
سنتوری......
http://www.abukoorosh.blogfa.com
محمد صالح رزم حسینی | March 15, 2008 11:45 AM
سال نو مبارک. به وطن خوش برگشتی مسیح عزیز.
لوبیا | March 15, 2008 12:53 PM
پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک می گم ..امیدوارم در سال جدید همراه با تحول طبیعت در زندگیتون تحولات مثبت زیادی اتفاق بیفته و در کنار خانواده ی محترم لحظات زیبایی رو با سلامتی و نشاط سپری کنین...در این سالی که داره تموم می شه من نکته های خوب و ارزشمندی رو از شما و وبتون یاد گرفتم بابت همه ی اونا ممنونم.
غريبه اي نام آشنا | March 15, 2008 1:03 PM
با سلام
زيبا نوشتي برادر...
من به روزم...خوشحال ميشم از حضورتون.
در پناه حق.
نسيم | March 15, 2008 7:46 PM
صبر میکنیم
ولی به نظر شما که اون ته تها رو دیدین امیدی هست؟
علیرضا | March 15, 2008 8:10 PM
خطاب به ندا ی عزیز:
به قول مسیح نام و نشان می گذاشتید تا رسما خدمت برسیم و پاسخ پاسختان را در این خانه که """""مخصوص مخاطبان مسیح""""" است ندهیم که موجبات تشویش خاطر عزیزشان فراهم گردد زبانم لال . اگر همگان ندانند آن ها که ذره ای پرحرارت از جرقه های انتقادم پوست لطیفشان را سوزانده خوب می دانند که اگر از کسی یا مطلبی عصبانی شوم شعله زبانم سوزانده تر از این هایی خواهد بود که شما خواندید و تحمل نکردید، اگر این ها برای شما عصبانیت معنی می شود، برای ما تازه ابتدای راه نرمش است... یا شما خیلی لطیفید یا من سیاه سوخته ام.
خود مسیح با ان پاسخ بچه گانه اش نشان داد که چقدر خسته است و دیگر حوصله آن نقد پذیری های آرمان گرایانه را ندارد، پاسخی که می شد کپی کرد و در ذیل هر پست دیگری گذاشت، گویی که یاسین تلاوت نمودم، انگار که اولین بار است اینجا می ایم،(مسیح وقتی جوابی ندارد جواب می دهد، و وقتی جواب دارد جواب نمی دهد...هر دو به خاطر غرور) ما هم این قدر هوش و ذکاوت داریم که تغییر بفهمیم و عقب بکشیم، و این کار را هم کردیم و احتیاج چندانی به تذکر شما نبود، اما چون اینجا """""مخصوص مخاطبان مسیح"""" است و شما نیز از مخاطبان قدیمی اش هستید مسلما این حق به شما داده می شود که نسبت به آرامش این خانه حساسیت نشان دهید.
چهار کلمه و مشتی عبارت رفیق جمع کن تحویلمان می دهند (رفیق، نزدیک، دوست نادیده، عزیـــــــــز ،....) که پایمان اینجا بند کنند، اگر قرار بود دلمان به این امتعه کلامی بنجول خوش کنیم مدت ها قبل بساطمان جمع کرده و اینجا را برای شما خلوت می کردیم، هدف صرفا تنوع و غنا بخشیدن به این وبلاگ است، هر زمان که این امر محقق نشد یا نبودمان به ز بودنمان بود مطمئن باشید در جای به بزرگان سپردن لحظه ای درنگ نکرده منتظر امر شما نمی مانيم:
پاسخ:
بچه نشو پسر..
رضا عظیمی | March 15, 2008 10:10 PM
خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه ی خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا
نمی دانی که انسان بودن ماندن در این کشور
چه دشوار است
چه زجری می کشد انکس که انسان است ..........
از احساس سرشار است.............
خدای من | March 15, 2008 10:14 PM
براي مسيح علی نژاد ساعت 2 بامداد 26/86
نوشته هايتان خيلي تنش زا است زمانيكه يادداشت هايتان را مي خوانم بيادسالهاي 58 تا 61 مي افتم زماني كه خيلي يكطرفه قضاوت ها انجام شده است وبرخي ازهموطنانمان به كشورهايي رفتند كه حتي فكرنمي كردندروزي در مقابل ملت خودشان قرار بگيرند رفتند و نداي آزادي و آزادي خواهي را ازآنطرفها سردادند درصورتيكه آزادي واقعي براي ميهن زماني قابل دسترسي است كه دردرون ميهن باشد بين مردم عادي وغير عادي .
براي شماكه مانديد و بسيار مهمتر آنكه مي نويسيد احترام بسيارخاصي قائل هستم وليكن نوشته هايتان خيلي تنداست تصورم اينست كه فصل انقلاب و رفتارهاي چريكي وانقلابي تمام شده است و آنچه ايده هايمان است را مي بايستي بمرور بسازيم بمرور فرهنگ ها ساخته مي شود اگرلياقت اين ملت همين است كه همواره در بحران زندگي نمايد ودر طبقه اول هرم مازلو بماند كه هيچ ولي اگرغيراين باشد نقش ما فقط آگاه سازي براي تصميم گيري هاي مردمي است ميتوان به آنها كه كمتر هستند آنها كه هيچ اند راي دهيم نه آنكه اصلا" راي ندهيم . در دمكراتيك ترين كشورها ديكتاتوري موج ميزند وليكن براي اقليت 49درصدي كه نتوانستندراي بياورند قابل احترام هستند امكانات همانند اكثريت در اختيارشان قرار خواهدگرفت وليكن اكنون در اقليت هستند پس بايد بپذيرندكه اقليت اند و براي اكثريت شدن تلاشي شرافتمندانه را جستجو نمايند .مملكتمان ازيك حكومت شاهنشاهي به جمهوري تبديل شده است پس شاید بسیار باید تجربه نمود از هر نوعش چرا که استانهایی داریم که حتی با هم بسیار متفاوت هستند ترک کجا و سیستانی کجا شمالی کجا و جنوبی کجا با این همه تنوع فصلی و آب و هوایی باید قشر تربیتی ما قشر حقوقی و دادگستری ما پویاترین قشر باشد آیا واقعا" اینگونه است پس چه انتظاری از آدمهای کوچه و خیابان داشته باشیم بنابراين بپذيريم كه ديكتاتوري هم بخشي از دموكراسي است بپذيريم كه ميشود در هرصورتي براي جامعه مان تلاش نمائيم ودر رشدوتعالي جامعه مان بكوشيم .ولي نكته اصلي آنست كه درايران باشيم. حتي اگرمحروممان نمايند نه آنكه براي ازاديخواهي به صداي آمريكا و .... پناه ببريم . مملكتي كه با چيني ها ، فرانسوي ها ، با روس ها قرارداد مي بندد قطعا" ، قطعا" ، در يك رابطه منطقي و دوطرفه با هموطنان خويش هم توانائي دوستي و همكاري را دارد بشرط آنكه از مهارتهاي صحيح اصول و فنون مباحثه ، مذاكره ، مجادله و... برخوردارباشند. حتي حتي يكطرفه .
همه آدمهاي مملكت ما بين دين و وطن تلاطم دارند عده اي با نام وطن و وطن پرستي سعي دارند بما بقبولانند كه بهترين هستند و وطن بر دين ارجحيت دارد و عده اي هم بلعكس . درصورتي كه ميتوان مبنا را بر اين گذاشت كه دين پدرخانواده است و ميهن مادر و ايراني ها همه فرزندان اين مرز و بوم . فرض نمود كه يكي پدر باشد و ديگري مادر و تعامل صحيح و منطقي بين اين دو فرزنداني نيكو تربيت خواهدكرد بنابراين دراين كشمكش ، دراين بحران و دراين اوضاع فعلي نقش ما بنظرمن بعنوان فرزندان اين دو آشتي درست و ماندگار بين پدرو مادرميباشد. چه بسيارند كشورهايي كه نتوانستند تعاملي بين اين دو برقرار نمايند وبمرور دستخوش هجوم فرهنگي، اقتصادي و ياحتي مذهبي قرار گرفته اند .بيان شماوانشاء مطالب شماو پرداختن به شخصيتها سبب ميگردد كه فكرمان بدليل نگرش متفاوت هر کسی به مسائل دستخوش انحراف گرديده و آنچه مي نويسيد را كينه توزانه قلمداد مي نمايم. مگر همین دختر خانم ها درست میگردند مگر نه اینکه مصرف لوازم ارایشی در ایران بیداد میکند مگر نه اینکه در سر کلاسهای دانشگاهی ما هم دختران چندین نوع ارایش دارند و بوی عطرشان پسران را مست و از هوش میبرد میتوان از همان جنس زنان بسیار بسیار نوشت باور کند حتی اگر قصد خطا هم نداشته باشی به خطا کشانده خواهی شد تا کجا عزت انسانی را دوامی خواهد بود تا کجا اگر اعتقاد راسخ نباشد اگر پایه های فرهنگی محکم نباشد اگر اقتصاد برتر نباشد اگر در منزل 50 متری با دو فرزندشلوغ مستاجر نباشی .همانگونه که خود بهتر از من باور داریداز نظر علم پزشکی باور پسران بسیار در مباحث جنسی بسیار فعالتر از دختران است پس یک دختر یک لشگر را میتواند از مدار متفکرانه خود خارج نماید و قطعا" این هم خلقت همان دختر است درد ها بسیارند و....
اگر اگر اگر... ها هم بسیارترولی باید کنار آمد و امیدوارانه اندک اندک تغییر داد تا اندک اندک ساخت هر چند که کامیون کامیون خراب کنند نباید اجازه داد تا انسانیت ،شرافتمندی و ... از بین برود و نیست و نابود گردد . شما از مردان و نگاههای هیزشان می نویسید ولیکن این درد مشترک است در بین زنان کم نیستند که همراه میشوند پس آنکه بدنبالشان است پاسخی مثبت می شنود فقط گرانتر گرانتر گرانتر و آنگاه این دردناکترین بخش موضوع است پس خواهید دید که کم هستند که انسان های شرافتمندی که ....
لطفا" در تله نوشته هایتان نیفتید که بسیار تلخ م