پشت در خبرگزاري فارس جا مانده ام
مطلب ديگري را در اينجا نوشته ام با عنوان پشت در خبرگزاري فارس جا مانده ام حوصله داريد براي خواندنش اش اينجا را كليك كنيد؟
مطلب ديگري را در اينجا نوشته ام با عنوان پشت در خبرگزاري فارس جا مانده ام حوصله داريد براي خواندنش اش اينجا را كليك كنيد؟
در اين خانه را گل گرفته اند، يعني فيلتر كرده اند. با مطلب جديد مي روم به خانه قبلي ام در بلاگفا با اين اميد كه صاحب خانه به دل نگيرد...حوصله شما را هم سربردم بيايد خوشحال مي شوم..

پوسترهای تبلیغاتی لاریجانی برای انتخابات مجلس هشتم
ظاهرا تکرار تاریخ، این روزها نسبتی به درازای عمر یک حادثه ندارد و رغبتاش برای تکرار به سبب دلچسبیاش درآن پیکار، دوباره به ضرورت افتاد، از این روی بیراه نیست اگر بگوییم اینبار نیز قرار است همه به بیراهه روند.
بیراههای که در انتهای آن علی لاریجانی ایستاده است و در ابتدای آن همه گروهها اعم از چپ و راست سنتی و مدرن . بدان معنی که در ابتدای این حادثه، چهرهای چه بسا " مظلوم" از مرد مطرود عرصه سیاست گذاری کلان شورای عالی امنیت ملی به نمایش گذارده میشود و طبیعتا در آغاز این اتفاق، از هر دو جناح حاکم، لاریجانی را کمترمورد شماتت و اعتراض قرار میدهد و از یک سوی، رو در رو قرار دادن لاریجانی با احمدی نژاد، آن هم درست در روزهایی که آقای رئیس، چندین برابر عمر دولتش در حلقه بزرگان و هواداران خویش، مخالف سازی کرده است، مظلومیت مرد مستعفی شورای امنیت ملی را صد چندان میکند، بر این اساس لاریجانی، اگر از هم اکنون شال کلاه مجلس به تن کرد و کسانی هم به کمتراز نشست او بر کرسی ریاست مجلس رضا نمیدهند، خیالشان راحت است که بیهزینه هنگفت، تصویری دلخواه از اصولگرای معتدلی که حتی احمدی نژاد هم او را بر نتابید، در ذهن افکار عمومی به جای گذارده اند، آن هم در پوسترهای تبلیغاتی پرتیراژ در صفحات نخست روزنامههای اصلاح طلب كه با قرار گرفتن چهرهای مظلوم و مطرود در كنار عنوان درشت استعفاء ، خود به خود تاثیر ناگزیری در ذهن مخاطبان عام می گذارد.
بدین ترتیب، همه گروهای اصلاح طلبی که به این تبلیغات تقریبا مثبت و معتدل از لاریجانی در صفحه نخست هشت روزنامه کمک کرده اند، ناخواسته به عضویت در یک ستاد انتخاباتی زود هنگام، مفتخر شده اند ...
در این میانه اما بر عدم همکاری روزنامههای محافظه کاری چون كیهان، رسالت، ایران و جام جم و جمهوری اسلامی و بقیه که در صفحه نخست خود، پوسترهای را پررنگ نکرده و کوتاه و بیاهمیت از کنار خبر استعفای لاریجانی گذشتهاند، هم نباید خرده گرفت چرا که آنها فردا و به گاه خود انتخابات، با همت شورای نگهبان همراه، با قلت کاندیدا مواجه نخواهند بود و لذا همان دم تصمیم میگیرند که پوستر چه کسی را به پیشانی بچسبانند..
در اینجا صحبت از چون و چرائی این استعفاء و حتی تاثیر آن بر پرونده هستهای ایران نیست که به هر دری بزنی از این روزنه بسیار گفته اند، اینجا تنها صحبت از زایش موجهای پیدا و پنهان سیاست ایران است که گاه همه را با خود میبرد، یکجا و یکصدا و ناگهان میبینی که درست در مرکز شهر جایی که جای سوزن انداختن هم نیست ایستادهای و داری از هاشمی، نه، از لاریجانی دفاع میکنی... به هر حال باید «بین بد و بدتر، بد را انتخاب کرد.»... به همین سادگی.
آری به همین سادگی، امروز در ثنای اعتدال لاریجانی به وی میبالیم، از یکدستی دولت مینالیم و فردا که از الک و غربال شورای نگهبان، تنها یاران دلخواه آنان عبور کردند و گردن کلفتها ردصلاحیت شده اند،آنگاه در میدان انتخابات میایستیم و به یک بلندگوی فکسنی هم قانع ایم تا برای آنکه هاشمی ثمره یا الهام و همسر محترمه و نیز برادران مستعفی سپاه و دوستان نزدیک مصباح پیروز انتخابات مجلس نشوند، برای «هوای تازه» گلو بدریم و عکس لاریجانی را بر سینه جوانهای شهر و سپر خودروهای بالای شهر و سردر دکانهای پائین شهر بچسبانیم ...
در کنار تمام تحلیلهای موجود، کمی هم به فکر فردا باشید، بهر حال این استعفاء، زمینه تطهیری فراهم آورد که اگر فردا در لیست انتخابات شورای نگهبان، هیچ کسی در حد و اندازه ریاست مجلس نبود، اصلاح طلبان نمیتوانند چشم شان را به روی این برگ رو کرده لاریجانی ببندند و چه بسا باز هم ائتلافی غریب و بزرگ از سر گرفته میشود که احتمالا ما و شما نیز باید به خیلیها بگوییم: هوس «درغلطان» نکنیید، «آب نبات» هم بد نیست، یعنی حالا که در غلطانها رد صلاحیت شدن، لاریجانی هم بد نیست برای ریاست مجلس هشتم،!!
پینوشت:

همچنين آقاي بهنود به عنوان يكي از داوران يك دوره آثارش را به برندگان اهداء مي كند.
سارا معصومی همسر مهربان مهران قاسمی نیز پیشنهاد داد که در تامین اعتبار جایزه نقدی شریک شود اما پاسخ منفیام به این درخواست دوستانه از این رو بود که امشب سالگرد تولد او و یار سفرکردهاش مهران است و امیدوارم این گام کوچک هدیه مناسبی باشد برای اولین سالگرد تولد دونفره شان که به تنهایی در تحریریه اعتماد ملی برگزار شده است و البته مجموعه کتابهای منتشر شده مهران قاسمی جایزه ویژه این مسابقه است.
با این امید که این مسابقه در سالهای آینده با همت دوستان روزنامه نگارم تداوم یابد، از همه استادان و روزنامه نگارانی که منت گذارده و در سال نخست درخواستم برای داوری و همکاری در هیات تحریره این مسابقه را پذیرفتهاند سپاسگذارم و تا همیشه قدردان بزرگیشان هستم که این خانه کوچک را در روشن ساختن چراغی کوچک یاری رساندهاند.
پینوشت:
پینوشت ۲

کمر آدم میشکند وقتی برادر تلفنی خبر تصادف پدر را میدهد و تازه اصرار هم میکند که یک تصادف کوچولو است و اتفاق خاصی نیافتاده. آخر عمریست که دیده و شنیده و باور کرده ایم که خبر رفتن آدمها را با پیش درآمدی چنین دلداری دهنده تقدیم یارانش میکنند..
اما اینبار تصادف با یک ماشین کوچک هم برای آقاجان آنقدر بزرگ آمد که پرت شدن از موتور همانا و غلتیدن بر پیکره هزار پاره آسفالت بدتر از خاکی جاده بابل تا قمیکلا نیز سنگ تمام گذاشت تا یک دست و یک پایش در آستانه فصلی گرم برود زیر گچ و آتل و حالا به جز مادر که عمری پایش گوشه سفره با شرمی که خاص زنان روستاست دراز میماند پای پدر نیز در گوشه دیگر سفره خانه ما دراز مانده است.
آقاجان مدام کنار سفره صحنه تصادف را تشریح میکند و مدام بغض میکند و مدام بهانه میگیرد و مدام داد میزند و مدام میگذرد و مدام دیوانه میکند ... عمر صبوری آقاجان هم عین عمر عصبانیتاش کوتاه است. دل همه را برده است و مامان مدام بغض میکند و هیچ نمینالد.
دیشب زلزله کوچکی هم بابل و حومه را تکان داد. تا بیاییم دنبال عصای آقاجان بگردیم همه چیز تمام
شد و ما بعد از سر و صدای همه همسایهها رسیدیم وسط حیاط...خروس هم تا خود صبح بی محلی کرد و و خواند عین بی محلی دل ما به همه غمهای عالم که گاهی یک جا جمع میشود توی دل
ادم.
پینوشت:
یک رخصت کوتاه دیگر تا در پست بعدی نظر نهایی آقایان بهنود٬ مهاجرانی٬ اسد امرایی٬ کسری نوری و خانم بنی یعقوب را در مورد برندگان مسابقه یاد قلم معرفی کنم و و دوباره شعفی را از سر گیریم...... .... ..
تهران این روزها بوی باروت میدهد. سر بر میگردانی یکی دارد داد میزند و دیگری تا کمر از شیشه ماشین بیرون آمده تا خود و کلمه پرخشمش را یکجا پرتاب کند توی صورتت. گوشه ای میایستم و خیره به خشم دو انسانی که از بیرون وقتی نگاه میکنم هردو به یک اندازه مقصرند و به همان اندازه محق.
تهران این روزها بوی عید میدهد، چشم میچرخانی زنبیلی در دست جماعت است و ذوقی در مردمکهای چشم مردمش. میل خرید شب عید ندارم خاصه آنکه ماهی قرمزها هنوز از همان سالهای دوری که در خانه کوچکم جان دادهاند دیگر از هرچه خرید عید بیزارم کردهاند و اما به این همه شوق تماشا در ملتی چنین شیفته خرید شب عید خرسندم.
تهران این روزها بوی دود و ترقه و جرقه و پلیس میدهد. راه که میروی یکی دارد همه شادیهای نداشتهاش را گلوله میکند زیر پایت تا تو دلت از جا کنده شود و یک متر به آسمان بپری و او فقط چند دقیقه یا شاید هم چند ثانیه از خنده ریسه رود تا غم و دلتنگیهای کهنهاش را دمی فراموش کند و بعد ناگهان پلیس برای دفاع از همان دل ترس خورده ات، با باتوم دوره بیافتد دنبال او و آنقدر در گوشهای بنوازدش که تو گیج میشوی و نمیدانی حالا دلت خنک شده است یا له.
تهران این روزها بوی گیجی و گنگی و گناه میدهد. نیمه شبهای قبل از انتخابات که به خیابان میآمدی ماشینهای آشنا افتاده بودند به جان بنرها و پوسترهای تبلیغاتی نامزدهای انتخاباتی اصلاح طلب و خروارخروار شعارهای بی جان اصلاح طلبان بود که از دیوارها کنده و بار ماشینهای آرمدار میشد ومن نمیدانستم دلم باید برای اصلاح طلبها که فردای روز رقابت، پوستری در شهر نداشتند بسوزد یا برای خودم که دیگر میل انتخاب در این آشفته شهررا ندارم؟
انتخابات تمام شد و عید آغاز. حالا دیگر سهم اصلاح طلبان و اصولگرایان برابر است و ماشینها فقط قواره زار شعار اصلاح طلبان را از دیوارهای شهر پایین نمیکشند، شعر و شعار اصولگرایان هم یکجا و با هم جمع میشود از سطح شهر. برابری شیرینی است. درست عین برابری بدحجابان و با حجابان پای صندوقهای رای. درست عین لبخند برابر سیمای ملی به صورت تبرج کنندگان شهر در حوزههای اخذ رای. به خبرنگار صدا و سیما میگویم مصاحبه اش را پخش میکنی؟ تا بناگوش میخندد.
تهران این روزها بوی خنده و خطر میدهد وقتی زنان کمپین یک میلیون امضاء مثل زنان نمیدانم کجا و کدام قرن، ناگزیر و نا امید از سالنهایی که به آنها نه گفتهاند، زیر یک سقف کوتاه در خانه ای کوچک مینشینند و دور از چشم مردان شهر، شیرین عبادی و پروین اردلان، برنده دوجایزه بینالمللی صلح نوبل و اولاف پالمه را نیز به جمع شان فرا میخوانند و روزشان را گرامی میدارند تا مبادا زیر آسمان بزرگ خدا اگرجشنی برپا کنند و پایی به زمین بکوبند، جا برای جماعتی دیگر تنگ آید. با هر صدای زنگ خانه، هراس برهم ریختن این جشن نیمه را در کنار زنان پرتلاش کمپین یک ملیون امضاء مزه مزه میکنم و در گپ و گفت پر از دلتنگیام با پروین هیچ به روی خودم نمیآورم که شجاعتاش را من ندارم و یک خط خبر هم سهم افتخاراش نیست در ستون روزنامهام.
تهران این روزها بوی زندگی میدهد و من به اندازه هشت ماه زندگی نداشتهام در این فضا باید آدم ببینم. روزنامه تب و تاب انتخابات نداشت. سارا مهران نداشت. سهام پدر نداشت، تحریریه حقوق شب عید داشت اما عیدی برابر نداشت، روی سه میز سیاسی و اقتصادی و ادب هنر سه نفر دیگر اضافه شدند کودکان تحریریه که با مادر و پدر روزنامه نگارشان زیر یک سقف مضطرب میشوند، زیر یک سقف میخندند و شیشه شیرشان با دفتر و دستک کار تحریریه میشود عین زندگی.
وزن صفحات روزنامه با قلم زنان است که سنگینی میکند اما در شورای سردبیری محمدجواد حقشناس، ابولفضل شکوری، کسری نوری، احمد موسوی بجنوردی، وحید پوراستاد، فیاض زاهد، محمد علی مشفق و باقی مردان شورا همچنان در صفحات روزنامه از حقوق برابر زنان دفاع میکنند وشگفتا که مردان اصولگرا را برای نداشتن سهم برابر زنان در پستهای کلیدی سرزنش میکنند.
در روزنامه کارگزاران همه شعف بچههای هم میهن و شرق شده است نمادی از اصرار و جسارت شان برای ماندن و واندادن. چشمهایی که خستهاند و برق همیشگی را ندارند اما تا دلت بخواهد شوخی و شوق است که از در و دیوار خیال و خاطرشان بالا میرود تا همچنان پیشرو باشند.
در جلسه اعضای ائتلاف اصلاح طلبان، هیچ کس از تب و تاب نیافتاده و همچنان بر «ایستاده مردن درختان» میبالند و از بی انصافیهای رقیب مینالند و باز دور هم مینشینند تا برای مرحله دوم انتخابات برنامه ریزی کنند. عبدالله ناصری هنوز لباس سخنگویی ائتلاف به قامت دارد. در تمام مدتی که حرف میزند لبخند به لب دارد و میخندد و من نیز میخندم به این همه یاس و ترس که بر پیکره من و ما و جامعه افتاده ولی اینجا در جماران و جمع یاران خاتمی چنین نیست.
محمود دعایی را گذرا میبینم وقتی از لندن میپرسد به جای خوشحال شدن خجالت میکشم. آخر در تمام ادواری که نماینده مجلس بوده و مدیرمسول روزنامه اطلاعات همیشه گذر میکردم و حتی یک سلام ساده به او نگفته بودم تا امروز که دانستم این صورت ما به آن سلام نگفته میشناسد و اخبار لندن را هم میداند.
تاجزاده، آرمین، امین زاده و عموزاده خلیلی پیر شدهاند و شکسته تر از همه آنها صفایی فراهانی است که در تمام مدت نه از نهاری که مهمانش بودم چیزی را فهمیدم و نه حرفهایی که میزد. من فقط دانستم که او بعد از برنامه نود به همان اندازه که محبوب مردم شده است، منفور آقایان نیز شده است.
شهربانی امانی هنوز هم مثل همیشه در کمیسیون و پستهای مردانه میایستد اما درست مثل مادرم حواسش به مانتوی پرچینام هست که مبادا غیر از آن بپوشم و به ماموران و مجریان طرح امنیت اجتماعی پاسخگو شوم. اکرم مصوری منش را هنوز پیدا نکردهام تا بازهم انگشت حیرت به دهانم بماند که چگونه زنی چنین مهربانانه برای کودکانش هم مادری میکند و هم پدری.
خرازی را در دفتر کارش میبینم که هنوز از دست دادن کهنه رفیق روزهای خوشی و ناخوشیاش بورقانی را باور نکرده و یکبار هم نمیخندد حتی به رفیق دیگرش خوشرو که او نیز یار سالهای کارش بوده و هنوز روبرویش نشسته است.
احمدرضا درویش و حسین پاکدل را هم در «تماشا» میبینم و شک به یقین بدل میشود و حرف رضا کیانیان را باور میکنم که میگفت: گاهی وقتها سیاست تعریف آدم از روابط ساده انسانی را مخدوش میکند. در جمع آنها انسان فارغ از قید و بندهای سیاسی معنی میشود انگار و من میتوانم بیهیچ قضاوت شدنی بگویم که حتی دلم برای بر باد دادن رخت آبروی رئیس پلیسی که روزی رخت آبروی همه ما را بر باد میداد هم میگیرد.
مسجد جامعی هنوز در موزه قرآن مینشیند و خیالی نیست که از طرف حضرات متهم است به آنکه دوره وزارتاش سرشاراست از انتشار کتاب و تولید فیلمهایی در تضعیف اسلام بوده است. دیگر در کلامم هیچ نیشی نیست که او از تندی زبانم گلایه کند و مینشنیم تا او همچنان مهربانانه از امید به آینده و صبوری پیشه کردن سخن بگوید.
علی خاتمی هنوز شبیه همان اولین دیدارم با خاتمی در روزهای مجلس ششم است و هنوز آدم برای آن همه بزرگی او در برابر برادر کوچکترش حیرت میکند.
کروبی برعکس خاتمی تند و تند نصیحت میکند و من هنوز همه اشتیاق روزهای نخست کار خبرنگاریام را با خود یدک میکشم و در کنار مهربانی فامیل و دوستان دوراز فضای سیاسی اما صمیمیام که این روزها به داشتن شان مغرورم و مسرور، از اهالی حوزه خبر و نظر و سیاست هم وقت ملاقات میگیرم تا فراموش نکنم که کجای زمان ایستادهام. نه هم بگویند، خیالی نیست. همچنان که بسیار گفتهاند و کماکان به مجلس هفتم راهم نمیدهند تا همه آنانی که باز هم در دلسوزیشان برای کشور شکی ندارم اما در توانایی و تدبیرشان چرا، دیداری تازه کنم و روزنامهنگار باقی بمانم. میخواهم قالیباف و لاریجانی و احمدی نژاد و حداد را هم ببینم اما چه توقع زیادی است میدانم. میروم قمیکلا تا درست مثل روزهای اول قسمت واقعیتر زندگیام را مزه مزه کنم.
پینوشت:
به اندازه هشت ماه آدم دیدهام اما دلم برای اهالی نادیده این خانه تنگ شده است و انگار احساس وظیفه میکنم که بیایم گزارش کار بدهم و بگویم کجا بودهام و چه میکردم که دیر آمدهام. راستی که وبلاگ دنیای عجیبی است و آدم را متوهم میکند. اما توهم شیرینی ست که بپنداری کسانی بر تو خرده نمیگیرند اگر گاهی اینجا از دغدغههای شخصیات در لندن، تهران یا قمیکلا بنویسی و کسانی تحملات کنند. این یک تعارف معمولی نیست...فردا سال پرباری رو با هم شروع میکنیم.

اردیبهشت ۱۳۸۷
فروردین ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهریور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تیر ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
اردیبهشت ۱۳۸۶
فروردین ۱۳۸۶